شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )

271

سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )

[ 86 ] * ذكر بدست افتادن رقعه از خلاط به ميّافارقين « 1 » مخبر بعبور تاتار از پرگرى « 2 » بطلب سلطان و بازگشت من از ملك مظفّر چون ملك مظفّر را وداع كردم رقعه‌اى بياوردند از پرگرى كه : تاتار از آنجا گذشته است و بكشف اخبار و اقتفاء آثار سلطان مشغولست . ملك مظفّر رقعه را به من فرستاد ، و گفت : لشكر گذشته است ، و در اين ايّام ناچار التقاء عسكرين خواهد بودن . مصلحت در آنست كه اينجا اقامت كنى تا ببينيم كه از پردهء تقدير چه نقش بيرون مىآيد . گفتم : لا يَسْتَوِي الْقاعِدُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ غَيْرُ أُولِي الضَّرَرِ وَ الْمُجاهِدُونَ « 3 » ، من از سلطان عزيزتر نيستم ، و بعد از وى اختيار حيات نكنم . و چون جهت وداع با هم رسيديم گفتم : يكى از دو حال ناچار است ، يا سلطان ظفر يابد و يا نكبت بيند ؛ و * بر هر تقديرى شما را پشيمانى باشد : اگر دولت سلطان يارى دهد ، و شما او را نصرت نكرده باشيد ، اگر خزاين عالم صرف كنيد رضاى او حاصل نشود ؛ و اگر دولت تاتار غالب آيد بسيار باشد كه او را ياد آوريد چون بمجاورت تاتار گرفتار آئيد ، آنگه اسف و لهف فايده نكند . گفت : در درستى اين سخن گمانى ندارم امّا چه كنم كه محكوم‌ام . آنگه مفارقت او كردم و بر صوب حانى « 4 » راندم ، كه اخبار متواتر بود كه اعلام

--> ( 1 ) - در اصل ما اسم اين شهر هميشه مفارقين نوشته شده است . در دو مورد آن را به صورت معروف نقل كردم ، و نمىدانم آيا مفارقين صورت ملفوظ آن در بين عامه بوده است يا غلط از كاتب است . ( 2 ) - در اصل : ؟ ؟ ؟ رگرى . ( 3 ) - سورهء نساء ( 4 ) آيهء 94 . ( 4 ) - اسم اين شهر را آنى نيز مىنويسند .