شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )

معرفى كتاب 32

سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )

مسافرين را گرفتند ، او را چون قراضه‌اى كه داشت از وى ستدند از مطالبت معاف داشتند ( ن 103 تا 104 ) ؛ به پرگرى رسيد ( ن 108 ) ، و از آنجا خود را به ميّافارقين انداخت ( س 278 ، ن 116 ) ؛ بسابقهء آن آشنائى كه در عهد سلطان حاصل كرده بود خدمت ملك مظفّر رفت ، آنجا دانست كه عاقبت سلطان جلال الدّين بكجا انجاميده است و قضا و قدر را در نجات خود ملامت كرد ( س 278 ) . چهار سال و چيزى از تاريخ بيرون آمدن از ألموت ( ن 10 ) و چهار سال از ورود به ميّافارقين ( ن 116 ) گذشته هنوز در درگاه ملك مظفّر ايّوبى مقيم است و مشغول به نوشتن نفثة المصدور است ؛ و در 639 مشغول به نوشتن و در شرف اتمام سيرهء جلال الدّين است ( س 276 / 5 و ح ) . امّا در موقع نوشتن سيره گويا در ميّافارقين نبوده ، زيرا كه در اين ميان به وزارت حسام الدّين بركت ( بركه ) خان خوارزمى رسيده است و حسام الدّين بركت خان تا 644 زنده بوده و در اين سال كشته شده است . از خبرى كه مورّخ متأخّرى نوشته است برمىآيد كه پس از مرگ بركه خان شهاب الدّين بدرگاه صاحب حلب منتقل شده و در 647 درگذشته است . براى تفصيل اين مجمل رجوع شود به فصل 12 مقدّمه راجع به خوارزميان . در سيره بعضى حكايات مربوط به شخص مؤلّف مندرج است كه در سطور قبل ذكر نشد ، از آن جمله اينكه در سال 626 در نخجوان قبل از اينكه جلال الدّين بجانب اخلاط لشكركشى كند أشغال عراق و خراسان و مازندران گزارده شد و عمّال و ولات و وزراء ولايات را بسر شغل خود مىفرستا و توقيعات را مؤلّف مىنوشت و آن روز از منافع كتابت وى را هزار دينار و كسرى عايد شد ( 140 و 194 تا 195 ) ؛ ديگر آنكه در همان سال كه سلطان به ظاهر بيلقان نزول كرد شرف الملك بر دست مصنّف بعرض سلطان رسانيد كه چندين سر گوسفند حلال از حاصل املاك خود بمطبخ سلطان تقديم مىدارد ، و اين كار چند بار تكرار شد ، و