شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )

257

سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )

فرمايد . گفت : انديشه مىكنم كه كسى را بأرّان فرستم كه لشكرها را جمع كند « 1 » ، و تركمانان را فراهم آورد . بعد از انكه جمع شده باشند بگنجه رويم ، و بر در آن بكفّار ملاعين يكسر بزنيم ، إمّا لنا و إمّا علينا . امّا كسى بايد كه او را طمع نباشد . پيش تركمانان رود و ايشان را استمالت كند ، * و من بدين جماعت كه گرداگرد من‌اند ؟ ؟ ؟ مستوثق نيستم كه از عهدهء چنين كارى بدرآيند . اين نوع مكرّر مىكرد تا آنگه كه دانستم كه غرض او آنست كه من در عهده روم و با سر خود مخاطره كنم ، و اعتقاد او آن بود كه هرگز نروم و رغبت نكنم . گفتم : مثال بندگان و خدمتگاران مثال عدّت و ساز حربست از نيزه و شمشير و غير آن ، كه گاه بشكند و گاه در دست ماند . پس توقيعات بنام خود نبشتم و در شب كوچ كردم ، و بر طايفهء أرخانان و امرا و بهر خيلى كه از تركمانان مىگذشتم ايشان را « 2 » به خدمت روانه مىكردم و روى بطايفهء ديگر مىنهادم . بعد از چند روز كه به خدمت مراجعت كردم ديدم كه لشكر بر وفق مألوف خود باز آمده است و الوف در الوف شده . چون تاتاران [ كه ] مقيم ارّان بودند اجتماع لشكر شنيدند عزم اوجان كردند ، چه معظم جموع و مزدحم افواج ايشان در اوجان بود . و تاتاران به عزّ الدّين حمزهء نساوى [ كه ] از قبل سلطان والى بود نوشته بودند و بطاعت دعوت كرده ، چون سلطان * بوادى قرقار « 3 » فرود آمد او رسول تاتاران خطير مرتدّ را ، كه وزير بايماس « 4 » نوين بود ، فرستاد تا اخبار تاتار از وى بپرسد ، آنگه هر چه خواهد

--> ( 1 ) - در اصل : كنند . ( 2 ) - در اصل : مىگذشتم و ايشان را . ( 3 ) - هوداس اين را قرقاز چاپ كرده است . ( 4 ) - در چاپ هوداس ياتماس است ، ولى نسخهء ب م مثل متن ماست . رجوع شود به ص 165 و حاشيه بران .