شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )

256

سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )

آتشهاى ايشان بر دست چپ من مىافروخت ، از بس كه نزديك بود هر دم بجان در خطر بودم ، مبادا كه بر من زنند . چون اين خبر كه ناقض عزيمت بود شنيد نزول كرد ، و خيمهء بزرگ نگرفت ، خرگاهى هم آنجا نصب كردند . پس فرود آمد ، و خبر ارّان و آنچه در ايّام شدايد از خفاياى باطن ظاهر شده بود يك بيك استكشاف مىكرد . پس فرمود كه توقيعى چند بهر طرف بنويسم ، و در بعضى ذكر شرف الملك مىكرد . من در وقت تحرير او را فخر الدّين جندى خطاب كردم . چون توقيعات را جهت علامت به خدمت بردند يكى را از خواصّ به من فرستاد كه : شرف الملك را چرا لقب او كه بلدرچين « 1 » است خطاب نكردى ؟ چون مىدانى كه در اين مدّت خطاب او اينست چرا ننوشتى ؟ گفتم : از دو وجه : * يكى آنكه او از قلعه زير آمد و در سلك خدمت منتظم شد ، و گمان او آنست كه سلطان به حالت رضا باز آمد و از گذشته در گذشت ، پس اگر خبر يابد كه او را باز بلدرچين « 2 » خطاب مىكنند شايد كه ببعضى از اعدا پيوندد و فتنه‌اى برهم بندد ؛ و ديگر آنكه شايد كه قادحى طعنه زند و گويد : كسى را كه لقب آن بوده باشد چگونه لايق وزارت خود ديد ، و بنيابت خويش پسنديد ؟ آن كلمات بشنيد ، توقيعات را بعلامت رسانيد . و شب هنگامى با جمعى از خواصّ نشسته بود و در باب آنكه مرا بأرّان فرستد ، تا لشكرهاى پراگنده را جمع كنم و لشكر تركمانان را برسم حشر پيش رايات سلطانى حاضر كنم ، سخن مىگفتند . چون حاضر شدم فرمود كه : راى چيست ؟ گفتم : راى راى پادشاهست ، هرچه

--> ( 1 ) - در اصل بدين شكل است ولى جز نقطهء نون در آخر نقطه‌اى ندارد . ( 2 ) - در اينجا فقط باء در اول نقطه دارد و باقى حروف بىنقطه است . در باب اين اسم رجوع شود به صفحهء 250 و حاشيه‌اى كه بران نوشته شده است .