شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )

255

سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )

بتير و تيغ است ، در دلهاى ايشان كه كافرانند از ترس حقّ بيشتر است ، ذلك بأنّهم قوم لا يفقهون ، و عمر رضى اللّه عنه واسطه « 1 » فرمود كه : ما يزع اللّه بالسّلطان اكثر ممّا يزع بالقرآن « 2 » . پس توكّل بر حقّ كردم و به راه افتادم . شب همه شب مىرفتم و روز پنهان مىشدم ، تا بقلعهء قنطره « 3 » رسيدم . منگ طوى شاه پسر سلطان با دايه خاتون و سراج الدّين محفوظ خادم و تاج الملك مشرف ممالك « 4 » آنجا بودند . بقلعه برشدم تا اخبار ايشان معلوم كنم ، تا اگر سلطان پرسد جواب گويم . پس مكتوبات شرف الملك [ را ] كه به حسام الدّين قليج ارسلان وارد شده بود ، در وقت آنكه سر عصيان داشت ، به من دادند تا استصحاب كرده به خدمت سلطان عرض كنم ، قبول ناكرده گفتم : حقيقتست كه روز شرف الملك به آخر رسيد ، و فرّاش دهر بساط دولت او درنورديد ، و آن عصيان كه او كرد و هذيان در قلم آورد هر اينه و بال او خواهد شدن ، چه لازمست كه در هلاك او مرا مدخلى باشد ، * تا جزو علّت شوم ؟ بر دست بعضى از غلامان ببندگى حضرت فرستادند . و من به اعتقاد آنكه سلطان در ماهان باشد ، متوجّه شدم ، و در حوالى قلعهء زاريس بوى رسيدم ، و اعلام كردم كه صحراى ارّان از لشكر تاتار چون بحر مائج در جوش است ، و افواج كفّار در وى مزدحم‌اند ، و هم امشب بود كه آمدم و

--> ( 1 ) - معنى اين كلمه معلوم نشد . شايد : « بدين واسطه » . ( 2 ) - اين قول از عثمان بن عفان منقول است نه از عمر بن الخطاب . ( 3 ) - در اصل و ب م چنين است ؛ در چاپ هوداس : زبطره . نام زبطره ( شهرى بين ملطيه و سميساط و حدث ) در معجم البلدان آمده است ( ج 2 ص 914 ) ولى مسلم نيست كه مصنف زبطره نوشته بوده است يا قنطره كه هيچ جا آن را نيافتم . ( 4 ) - در ب م : مشرف الملك .