شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )

254

سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )

[ 82 ] ذكر بازگشت من به خدمت سلطان در گنجه در موغان بضرورت از خدمت سلطان جدا ماندم . بگنجه افتادم و سه ماه آنجا بودم ، امّا در ديده بجاى خواب آب و در دل همه انديشه و اضطراب بود ، و وصول بسلطان ميسّر نمىشد ، چه صحراى ارّان از لشكر تاتار چون بحر أخضر موج مىزد . پس چون زمستان به آخر آمد و موسم ربيع رسيد توقيع سلطانى وارد شد بطلب من و فرموده * كه : اگر عبور از ارّان متعذّر باشد پيش ايوانى « 1 » گرجى رود كه با وى نبشته‌ايم كه او را بما رساند . پس چون انديشه كردم ميان گرج درآمدن ، كه دشمن دين‌اند ، از غدر و مكر ايشان ايمن بودن مصلحت نديدم ، و مزاج اهل گنجه منحرف شده بود و امارات شرّ ظاهر گشته ، مىدانستم كه اگر مدّت دراز كشد خلقى بسيار از متعلّقان دولت هلاك شوند . پس مدّتى كه آنجا اقامت كردم در قلعهء او « 2 » در بعضى از سراهاى سلطنت مىبودم ، و دايم از غوغاى عوامّ و حدوث فتنه حذر مىنمودم . پس چون از آنجا بدر آمدم آنچه مىانديشيدم واقع شد : هر چه از غربا آنجا بود بر دست عوامّ كشته شد ، و سرهاى جمله بتاتار بردند و اظهار عصيان كردند . پيوسته طبيعت عوامّ بر اين نسق بوده است كه چون جانبى منيع [ نه ] بينند و از انكار و تشنيع نينديشند بحسب شهوات خود در شرّ و فساد افتند ، و عياذا باللّه تا چها كنند ! و ازينجاست كه در قرآن مىفرمايد و بلشكر اسلام خطاب مىكند : لَأَنْتُمْ أَشَدُّ رَهْبَةً فِي صُدُورِهِمْ مِنَ اللَّهِ « 3 » يعنى ترس شما كه لشكريد ، * و خطاب شما با ايشان

--> ( 1 ) - در اصل : ايوان . ( 2 ) - « او » به شهر گنجه عايد است . ( 3 ) - سورة الحشر ( 59 ) آيهء 13 .