شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )

معرفى كتاب 31

سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )

بجانب آمد رفت و آن شب مجلس نهاد و عشرت كرد ( س 275 ، ن 40 تا 41 ) ؛ آن شب شخصى تركمان بيامد و گفت كه : در منزل دوشينهء سلطان امشب لشكرى آمده است كه زىّ ايشان غير زىّ لشكر سلطانست ، سلطان او را تكذيب كرد و تا نزديك روز عيش مىكرد ( س 275 ) ؛ زيدرى آن شب تا نزديك صبح وقت خود را به نوشتن گذرانده بود و آخر شب كمى خفته ( ن 51 ) ؛ بامداد كه سربرداشت لشكر تاتار را گرداگرد خرگاه سلطان ديد ، سلطان را به نحوى فرار دادند و مصنّف نيز پاى باسپى كه اتّفاقا زين كرده بود آورد و راه گريز در پيش گرفت ( س 275 تا 276 ، ن 52 تا 53 ) . باقى احوال جلال الدّين خوارزمشاه معلوم است كه به دهى از دههاى ميّافارقين رسيد ، بر سر خرمنى پياده شد و شب آنجا ماند ، صبح روز بعد دشمنان بر او هجوم بردند ، سوار شد و گريخت ، بكوهها افتاد و گرفتار كردان شد ، او را غارت كردند و سپس كشتند ( س 278 تا 280 ) . و امّا شهاب الدّين خرندزى زيدرى نسوى مصنّف و مؤلّف اين كتاب گريزان به آمد افتاد ، دو يا سه ماه ملك آمد او را از خروج ممنوع داشت ( س 278 ، ن 63 ) ؛ پس از آزاد شدن بهر زحمت بود خود را به ماردين و اربل رسانيد ( ن 65 تا 68 ) ؛ پس بجانب آذربايجان حركت كرد و به أرميه رسيد ( ن 74 تا 83 ) ؛ آنجا كه بود از براى او چهارصد دينار از تبريز آوردند و بجانب خوى رفت ، در راه خوى شبى سوارى چند گرد او را گرفتند ، با ايشان جنگ كرد و مجروح افتاد ( ن 86 تا 88 ) ؛ چند روزى يا چند ساعتى بدين حال بود ، عاقبت به هوش آمد و به يارى ديگرى نجات يافت و باز به سمت خوى روانه شد ( ن 90 تا 93 ) ؛ دو ماه آنجا ماند ( ن 96 ) ؛ به سمت روم حركت كرد ( ن 101 ) ؛ به نوشهر كه آن را مهندسان لشكر خوارزم بنا كرده بودند رسيد و يك شب ماند ( ن 102 ) ؛ رو بجانب پرگرى آورد ، عيّاران راه‌زن گرد