شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )

معرفى كتاب 30

سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )

حبس كردند و سپس كشتند ( س 259 تا 261 ) ؛ چون اوباش گنجه اندك زمانى پس از بيرون آمدن مصنّف از آنجا سر بطغيان برآورده و خوارزميان را از دم تيغ گذرانيده و كشته بودند سلطان او را با حاجب خاصّ خان بردى فرستاد تا در شتر مقيم شوند و از آنجا اهل گنجه را به پيغام و نامه بطاعت بخوانند ، مؤثّر نمىشد ، سلطان خود آمد و با فوجى از لشكريان بر شهر حمله برد ، آن را گرفت و جماعتى را كشت و چند روزى آنجا اقامت كرد ( س 265 تا 267 ) ؛ پس با لشكر حركت كرد و در رمضان 628 به حدود أخلاط رسيده آنجا مقام كرد ( س 267 ، ن 27 ) ؛ امرا مصلحت ديدند كه از سلاطين ايّوبى استمداد كنند ، سلطان خود موافق نبود ، زيدرى هم فايده‌اى در آن كار نمىديد ( س 267 تا 269 ، ن 27 تا 30 ) ؛ مع هذا مصنّف را از براى اين كار بنزد ملك مظفّر شهاب الدّين غازى فرستادند ، به ميّافارقين رفت و چند روزى با او بود و گفتگو كرد و جز يأس حاصلى نيافت ( س 269 تا 270 ، ن 30 تا 32 ) ؛ مرغ نامه‌بر نامه‌اى رسانيد كه پنجاه گروه از تاتار از پرگرى گذشته است آن نامه را ملك مظفّر براى زيدرى فرستاد تا فسخ عزيمت كند و بماند ، نپذيرفت ( س 271 ، ن 32 تا 33 ) ؛ رفت و طىّ طريق كرد تا در حدود حانى و چپخچور بسلطان رسيد و خبر داد كه تاتار از پرگرى چند روز پيش ازين گذشته‌اند ، ولى سلطان نپذيرفت ، چون او ترخان جبان را فرستاده بود با چهار هزار نفر كه تاتار را از راه بگرداند ، و او بازگشته و گفته بود كه ايشان از حدود منازگرد بازگشته‌اند ( س 271 تا 273 ، ن 36 تا 38 ) ؛ در شهر حانى سلطان در حضور خانان و امراى بزرگ از مصنّف جواب ملك مظفّر را پرسيد و او تكرار كرد ، امرا مصمّم شدند كه ترك آن سرزمين كرده به اصفهان روند ، ولى رسول ملك آمد آمد و پيغام آورد كه هرگاه قصد روم كنند با ايشان يارى خواهم كرد ، سلطان بسخن او ميل كرده از عزم اصفهان منصرف گرديد ( س 274 ) ؛