شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )

221

سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )

منتظر عساكر مىبود . مرضى عظيم بر وى مستولى گشت چنان كه بر فراش افتاد و اميد از انتعاش ببريد ، و خانان و امرا هر روز بر درگاه حاضر مىشدند و منتظر مىبودند كه همين كه خبر وفات او بشنوند هر يك به طرفى رود و گوشه‌اى بگيرد . و كتب ركن الدّين بتواتر مىرسيد ، و بر حركت تحريض مىكرد ، و سلطان پرواى مطالعه و جواب نداشت . * چون قدرى خفّت يافت بعد از انكه لشكر شام و روم بهم پيوسته بودند سوار شد ، و آن تدبير خطا بود . پس شرف الملك را با لشكر خود و لشكر عراق بر منازگرد گذاشت ، و تگين را كه مقطع خوى بود بپرگرى . و بعضى از لشكرهاى ارّان و آذربيجان و عراق و مازندران خود دستورى خواسته به وطن بازگشته بودند ، ايشان را باز نخواند ، و بلشكر شام و روم التفات نمىكرد و باك نمىداشت ، و منزل در منزل مىنوشت ، و هيچ‌جا توقّف نكرد . اوتر خان را با دو هزار سوار برسم يزك پيشتر فرستاد ، درياسّى جمان با لشكر ارزنجان و خارتپرت « 1 » مصادم شد و ايشان را بشكست . و از ملك مظفّر الدّين غازى پسر ملك عادل شنيدم كه سلطان علاء الدّين كيقباد در وقت اجتماع با وى مىگفت كه : اين لشكر كه با من مىبينيد از آنها نيست كه مرا در جنگ بران اعتماد بود ، مردان و دليران من و سپاهى كه بران اعتماد دارم لشكر شرقست ، و ايشان در عقب مىرسند . پس چون اين خبر مزعج بوى رسيد عنان تمالك از دست بداد ، و قلق و ضعف قلب بر وى مستولى شد ، * و بر عودت عزيمت كرد و همّت بران گماشت كه احتياط دربندها كند .

--> ( 1 ) - در اصل : خار بيرت .