شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )

222

سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )

ما دل او را قوّت داديم و گفتيم ثبات مىبايد كردن ، تا آنگه كه به خود آمد ، و به ترتيب استعداد مصاف از همديگر جدا شديم ، و اعتقاد آن نداشتيم كه سلطان جلال الدّين به زودى برسد . روز دوم لشكرها « 1 » جوق جوق در رسيدند و ما غافل نشسته بوديم ؛ پس مىآمدند و مىايستادند ؛ و اگر بر فور مىراندند كار دشوار مىشد و كس را مجال نبود . پس ما نيز سوار شديم و لشكرها را ترتيب كرديم . آرى ، چون هر دو لشكر بهم رسيدند ميمنهء سلطان بر ميسرهء ايشان غالب شد ، و پشتها كه گرفته بودند و بر آنجا رفته ازيشان بستد . پس طايفه‌اى از لشكر بر اين ميمنه آمد و از تلّ به زير آورد و بوادى انداخت . بعد از ان حملات متواتر شد ، و نتوانستند ثبات كردن ، روى بهزيمت نهادند ، و بر مثال آهوان كه از بيم سواران گريزند روى بگريز آوردند و گرگان اعدا در ايشان افتادند و هنوز انهزام را باور نمىكردند تا آنگه كه كسر محقّق و اسر متوالى و مصدّق شد ، و هزيمت پيدا و غنيمت * بر ولا گشت . در پى ايشان افتادند تا شب هنگام مىكشتند و مىگرفتند و پياده و برهنه مىكردند . و خلقى بسيار بكنار كوهها رسيدند ، و امكان نزول نبود از صعبى ، و قدرت مقابله نداشتند ، بضرورت خود را پرتاب كرده هلاك مىشدند . الغ خان و اطلس ملك با چندى از مفارده اسير شدند . سلطان علاء الدّين فرمود تا ايشان را گردن زدند ، و مسكين ركن الدّين جهانشاه بن طغرل عم‌ّزادهء سلطان علاء الدّين ، كه صاحب ارزروم بود بعد آنكه لشكر بوى محيط شد مقاتله‌اى عظيم كرده عاقبت گرفتار شد ، و بر استر پالانى سوار كردند ، و بعد از زمانى او را نيز كار بفنا انجاميد .

--> ( 1 ) - در اصل : دوم كه لشكرها .