شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )
218
سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )
و اين ساعت جز معاونت تو نمانده است . و اصحاب شرف الملك را ديدم كه حجّتهاى او را ، كه تقبّل كرده بود كه بعد از تملّك سرمارى ادا كند ، مىآوردند و طلب اطلاق وجوه مىكردند و استخفاف مىنمودند . پس من بعض اصحاب خود را به شرف الدّين ازدره فرستادم و گفتم كه : سلطان بر شما سبب تهاونى كه در خدمت كردهايد متغيّر است ، و من بمشافهه به حسام الدّين خضر گفتهام كه تلافى خلل و محو زلل چگونه كند . شما پيش وى حاضر شويد و از وى بشنويد و با همديگر اتّفاق كرده آنچه مصلحت است بجا آوريد ، باشد كه رضاى سلطان حاصل شود . پس من به طرف عراق رحلت كردم . چون رسالت من بديشان رسيد پيش حسام الدّين حاضر شدند . ايشان را بگرفت و بر سرمارى مستولى شد ، و من بتبريز بودم كه خبر رسيد .