شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )
217
سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )
تيرهتر از شب شد « 1 » ، و از غايت جزع گريه بر وى مستولى گشت ، و گفت : سرمارى گورستان آبا و اجداد منست ، و موات آن را ايشان احيا كردهاند . راى من « 2 » در اين قضيّه چيست ؟ گفتم : تو سلطان را بر قدر قدرت خدمت كردهاى و از تو راضيست و با تو عنايت دارد . اگر مىخواهى كه خانهء تو بسلامت ماند آن را جهت خود * طلب كن ، كه سلطان البتّه اجابت كند . زمانى سر پيش انداخت ، پس گفت : حقوق شرف الدّين ازدره كه مرا همچون فرزند پرورده است مانع مىشود ، مع هذا امشب انديشه كنم و فردا خبر دهم . و از هم ديگر جدا شديم . صباح روز دوم بنفس خود بيامد ، و در طلب رغبت نمود . دنياى غدّار او را بفريفت ، غم عمّ نماند و قطع رحم را عازم شد . و چون دانستم كه آن مقصود بىرضاى شرف الملك ميسّر نگردد اشارت كردم كه اين قفل از دست شرف الملك گشايد . او نيز دست بدامن وى زد و بران قرار گرفت كه چون سرمارى در تصرّف وى آيد ده هزار دينار بخزانهء شرف الملك رساند . و شرف الملك بمساعدت آغاز كرد ، و پيش سلطان درآمد و من نيز موافقت كردم و كار تمام شد ، و فرمان بيرون آمد كه ملكى سرمارى با تمامت نواحى و قلاع بوى دهند بقرار آنكه شرف الدّين ازدره و پسرش را بدست آرد و بگيرد . آنگه از درگاه سلطان مفارقت كرده بناحيت قنق كه اقطاع او بود رفت . و اتّفاق افتاد كه بعد چند روز سلطان مرا جهت مهمّى چند بعراق فرستاد . او را بموضع قنق يافتم . * ضيافت كرد ، و اسپ و استر و قماش و غلام و كنيزك تقدمه فرمود ، و گفت كه شرف الدّين ازدره [ را ] با پسرش ببهانهء تطهير اولاد دعوت كردم ، حاضر نشدند ،
--> ( 1 ) - در اصل : تيره شد از شب . ( 2 ) - يعنى پرسيد كه راى من كه مؤلفم . . .