شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )
216
سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )
[ 68 ] ذكر سيرت سلطان به خلاط چون سلطان بر خلاط مستولى شد ، و نهب و غارت چنان كه ياد كرده شده است در آنجا شده بود ، حرص او بر عمارت خلاط مستولى شد ، و بر غارت و خرابى پشيمانى خورد . از خزانه چهار هزار دينار جهت عمارت بارو اطلاق فرمود ، و باندك زمانى معمور شد ، و شهرها و قصبها را كه توابع بودند بخانان و امرا باقطاع داد . ارخان التماس كرد كه سرمارى را باقطاع بوى دهند ؛ جهت آنكه از شرف الدّين ازدره « 1 » رنجيده بود ، كه در زمان حصار خلاط در وظيفهء خدمت تقصيرات كرده بود ، اين التماس را اجابت فرمود . و اين شرف الدّين در اوّل حصار روزى چند ملازم بود ، بعد از ان دستور خواسته تخلّف نمود ، و از آن معنى * انكارى در باطن سلطان نشست و سخطى ظاهر شد . و حسام الدّين خضر كه پسر عمّ او بود در مدّت حصار ملازمت كرد و به ارجيس رفت ، و اهل آن را محاصرت كرده بطاعت دعوت كرد . پيش از آنكه سلطان بر خلاط مستولى شود اجابت كردند . پس در زمان تنگى حصار لشكر را زندگانى از ارجيس بود ، و آن خدمت موقعى عظيم جميل يافت ، و برضاى سلطان مقرون شد . پس چون پروانگى بيرون آمد كه سرمارى را باقطاع ارخان بنويسم سبب حسام الدّين خضر دلتنگ شدم ، چه در ما بين اسباب و داد و اتّحاد ، چنان كه پيش ازين گفته شده بود ، مؤكّد گشته . آن روز توقيع ارخان را در تعويق انداختم ، و در وقت بازگشت از ديوان پيش حسام الدّين رفتم و صورت حال را شرح كردم . روز برو
--> ( 1 ) - در اصل : آزرده .