شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )
214
سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )
به من اشارت كرد . چون برفتم و با وى مجتمع شدم گفت : از من زمين را پيش سلطان بوسه ده و بگو كه : من مردى غريبم از ديار شرق و اينجا رسيده ، روزگار پدران و جدّان مرا بدين نواحى انداخت ، و من مدارات قوم يعنى فرزندان ايّوب كردم و ازيشان سلامت يافتم ، و روز من با ايشان چون شب تيره بود ، منتظر صبح سعادتى مىبودم كه از جانب شرق برآيد . و در اين وقت كه آفتاب دولت سلطان در اين بلاد طالع شد و عالم همه روشنى گرفت من همچنان در ظلمت ماندهام ، و نمىدانم كه پاى بر چه مىنهم . و من برادرزادهاى كم عقل در ارزن دارم ، راى و خردى ندارد ، و مىترسم كه چون قلّت عنايت سلطان با من بشنود خانهء مرا به هيچ بفروشد ، * نيّت كرده است كه دست مرا از آنچه دارم بيرون آورد . هر اينه سلطان اولى بود ، زود ترك كسى بفرستد كه پيش از تمكّن عدو آن را در قبض خود آورد ، و به دو توقيعى نويسد كه بدان خوش دل شود ، و اشارت فرمايد كه ارزن بوى مقرّر است ، و چون رايات سلطان آنجا رسند ديگر اضافت شود . پس چون سخن او را به حضرت رسانيدم . فرمود كه توكيل از وى برگرفتند ، و آنچه ملتمس بود مبذول شد . و فرمود كه هر روز بوقت بار عامّ حاضر شود ، و او بر يك جانب بايستد و مجير الدّين و تقى الدّين بر جانبى ديگر . بعد از ان او را خلعتى تمام فرمود ، و به ارزن بازگرانيد ، و به امارت ارزن منشور نبشت . و ذكر تقى الدّين و مجير الدّين و مآل حال ايشان فيما بعد بيايد . و چون سلطان مالك خلاط شد ، و با صدار بشارت اوامر بارز « 1 » گشت ،
--> ( 1 ) - در اصل : بآرزو ؛ متن عربى : برزت الاوامر باصدار تواقيع البشارة . . . .