شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )

213

سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )

و ولاسجرد ، و وان ، و وسطان ، و ديگر توابع ؛ اكنون چه حاجتست كه زحمت مىكشند ؟ عزّ الدّين * ايبك به خدمت تست ، و ميان او و ميان هر يكى از مستحفظان اين ولايتها علامتيست ، هر وقت كه آن علامتها را بسلطان دهد اين ولايتها را بىتعبى و زحمتى متصرّف گردد . و او تا امروز بايشان مىنوشت كه مردانه باشيد ، و مقاومت كنيد ، و امر سلطان را در نظر ايشان تحقير مىكرد ، و به حركت عساكر شام اميدوار مىداشت . سلطان اصغاء سخن او كرده از عزّ الدّين ايبك علامات را طلبيد ، او منكر شد . الزام كردند كه بنويسد تا تسليم كنند ، او نيز اگر خواست و گرنه بنوشت ، و ايشان ابا كردند . و چون غرض حاصل نشد فرمود تا وى را بگرفتند و مقيّد كرده بقلعهء دزمار بردند ، و آنجا تا معاودت سلطان از روم بر وجه معلوم بماند . و رسولان ملك اشرف در ايستادند ، در صلح مىزدند . پس فرمود تا وى را در حبس بقتل آوردند تا در باب او شفاعتى نكنند . پس سبب آنكه صريحا سلطان را دشنامها داده بود ، و بر طريق محاكات نوبت ذوالقرنين را زده ، او را بكشتند . و حسام الدّين قيمرى را بخانهء خود كه در شهر داشت بىقيد حبس كردند . روزى از سرهنگان دستور خواست كه در سراچهء * زنان رود ، خود اصحاب او از طرفى ديگر نقب زده [ و ] اسپ حاضر كرده بودند . سوار شد و به ملك اشرف پيوست . و چون او بگريخت اسد بن عبد اللّه مهرانى « 1 » را بكشتند . و امّا حسام الدّين طغرل صاحب ارزن ، از ديار بكر از سلطان بر زبان سرهنگان التماس كرده بود كه معتمدى امين را با وى فرستد تا سخنى كه دارد بگويد . سلطان

--> ( 1 ) - اصل : مهربانى .