شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )
212
سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )
و سلطان مىخواست كه شهر را از غارت حمايت كند ، امّا خانان و امراء لشكر حاضر شدند و گفتند طول مدّت محاصرت لشكر را ضعيف گردانيده است و چهارپايان جمله سقط شده ، اگر از غارت منع فرمائى ضعف بر ايشان تمكّن يابد ، و مقاومت عدو ازيشان نيايد . از اين قبيل افسونها بر وى دميدند كه به اين فساد رضا داد ، و نعوذ باللّه لشكر در افتاد ، و سه روز متواتر غارت مىكردند ، و مردم را مىگرفتند و بشكنجه دفاين مىيافتند . پس مجير الدّين و تقىّ الدّين امان خواستند ، و از قلعه به زير آمدند ، و جهت عزّ الدّين ايبك * امان طلبيدند ، او را نيز امان داد . روز دوم او نيز فرو آمد ، و سلطان عزّ الدّين ايبك را نگذاشت كه شرف دستبوس دريابد ، از خشمى كه با وى داشت ، بعد از مراجعات بسيار در پاى سلطان افتاد . و بعضى از مردم كه تعصّب وى مىكردند گفتند كه : مجير الدّين و تقىّ الدّين در تحت حكم وى بودند و خدمت او مىكردند ، سلطان ايشان را گذاشت كه دستبوس كردند . سلطان فرمود كه : ميل مخدوم او با او سبب حكم او شد بر برادران مخدوم خود ، و مرا با او آن ميل و ارادت نيست ، پس بايد كه كارها را باصول خود بازگردانند ، و مردم را در منازل و مراتب قرار دهند . و هر روز بر سماط سلطان حاضر مىشدند مجير الدّين و تقىّ الدّين مىنشستند و عزّ الدّين ايبك مىايستاد . بعد از ان علم الدّين سنجر ، امير جاندار ملك اشرف كه در حبس بود ، بر زبان سرهنگان پيغام فرستاد كه : لشكر خود را در قصبات و توابع اخلاط پراگنده مىكنى كه محاصرت كنند ، همچون پرگرى « 1 » ، و منازگرد « 2 » ، و بدليس ،
--> ( 1 ) - در اصل : بيركرى ؛ ب م و چاپ هوداس : بركرى . ( 2 ) - اصل : ميازكرد .