شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )

211

سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )

[ 67 ] ذكر تملّك سلطان خلاط را در سنهء [ ستّ و ] عشرين و ستّمائة چون مدّت حصار دراز كشيد ، و نفوس مردم سبب گرانى تلف شد ، و سگ و گربه خوردند ، و چاره جز تسليم نماند ، اسماعيل ايوائى « 1 » بعض اصحاب خود را بكمند در شب تارى از بارو فرو هشت ، و اعلام كرد كه اسمعيل از سلطان در آذربيجان إقطاعى التماس مىكند تا شهر را تسليم كند . سلطان سلماس را با چند پاره ديه در آذربيجان بوى داد و سوگند خورد كه آن اقطاعات را بر وى مقرّر دارد ، و رسول با حصول مأمول مراجعت كرد . و مردم جامهء جنگ پوشيدند ، و اسماعيل كمندها فرو گذاشت تا علمهاى سلطان را با جمعى از مردان گزيده در شب بالا كشيدند ، و لشكر زير بارو مستعدّ زحف شد . پس چون روز شد بر رخنه‌اى كه مقابل منجنيق شده بود زحف كردند ، پس بقاياى مردم قيمرى كه در خلاط مانده بودند * آن روز جنگى عظيم كردند ، و نزديك بود كه ايشان را از شهر بدر كنند ، با آنكه نظر مىكردند و بيشتر برجهاى شهر را بمردم و علمهاى سلطان مشحون مىديدند . امّا كسانى كه بر برج رفته بودند از پس ايشان درآمدند ، و ايشان بهزيمت رفتند . و اسد بن عبد الله را با تمامت امراء قيمرى گرفتند جهت آنكه از مقام خود كه در برج بود مفارقت نكردند و ثبات نمودند . و عزّ الدّين ايبك و مجير الدّين و تقى الدّين فرزندان ملك عادل بقلعه پناه بردند .

--> ( 1 ) - اصل ما و چاپ هوداس : ايوانى .