شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )

203

سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )

در شب تيره چون عكس فلك در آب نمود ، و وزير برابر پرده ايستاده بود ، و پرده انداخته ؛ خادمى بيامد و پرده را برداشت . پس مىرفتم و زمين بوس مىكردم ، تا چون نزديك وزير رسيدم بايستادم . خليفه بر تخت نشسته بود ، با وزير به عربى كلمه‌اى بگفت . وزير پيش آمد * و به من اشارت كرد كه همان جا پيش ايشان ايستادم . من زمين بوس تازه كردم و بايستادم . امير المؤمنين گفت : جناب عالى شاهنشاهى چگونه است ؟ - و خطاب او با سلطان در مكتوبات هم بر اين سياقت بود - زمين بوسيدم . آنگه كلمه‌اى چند كه مشتمل بر مواعيد حسنه بود ايراد كرده فرمود و فرا نمود كه مىخواهد كه او را بر ساير ملوك زمان مقدّم گرداند ، و بر سلاطين عصر مفضّل كند . من بر زمين بوس بيفزودم . آنگه نامه را كه جهت سلطان نبشته بود توقيع كرد ، و وزير به من داد . من بر سر نهاده و زمين بوسيده بازگشتم . آرى ، او را خلعتى گرانمايه فرمود ، و ده هزار دينار گفتند كه بوى داد ، الّا ازو نشنيدم ؛ و با فلك الدّين ابن سنقر طويل و سعد الدّين پسر حاجب و خلعتهاى نيكو روانه گشت . در زمستان بسلطان رسيدند كه سلطان بمحاصرت خلاط مشغول بود . و فلك الدّين از آنها بود كه جهت وى دهليز و بوق و نقّاره مىزدند ، و سعد الدّين پسر حاجب با آن همه رفعت منزلت كه در ديوان عزيز داشت ، جهت اقامت ناموس ، پيش فلك الدّين به پا مىايستاد بحجابت ، و وظيفهء آن شغل مىگزارد . * تفصيل خلع و انعامات كه آوردند اينست : به جهت سلطان دو خلعت ، يكى جبّه و عمامه و شمشير هندى با دوال مرصّع ، و ديگر قبا و آستين و فرجى و شمشير