شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )

191

سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )

همه را مىشنيد و كينه در دل مىگرفت ، و مكتوبات شرف الملك در مهمّات به دو مىرسيد . از غايت رنجش جواب نمىنوشت . و چون ديد كه تبريز از عليق اصطبلات او عاجز است ، و خاصّ را آنجا غلّه نيست ، فرمود كه انبارهاى شرف الملك را بگشودند ، و بمخابز و اصطبلات صرف كردند . و مردم در آن حال گمانها مىبردند ، كه دولت شرف الملك به آخر رسيد . پس چون سلطان بموغان بازگشت هر دو آنجا مجتمع شدند ، و سلطان هيچ چيز بر وى تغيير نكرد ، گوئى هرگز خشمى ازو در دل نگرفت ، و سخن موحش از جهت او نشنيد . « 1 »

--> ( 1 ) - در متن عربى اينجا بابى ديگر هست مخبر از آمدن گوركا خان از ملوك قفچاق به خدمت سلطان و وعدهء همراهى دادن آن دو به يكديگر ، و حاضر شدن صاحب دربند به تسليم كردن ولايت خود به سلطان ، و فاسد شدن اين امر به علت طمع و شرارت امراى سلطان .