شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )
181
سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )
مىرسيد ، همه را بر لشكر تفرقه مىكرد . آنگه تركمانان را جمع كرده به شروانشاه رسول فرستاد ، و طلب مالى كه در حضرت سلطان مقرّر كرده بودند كرد . و آن پنجاه هزار دينار بود . شروانشاه در آن باب توقّف كرد ، چه مىدانست كه چون بدست او درآيد تلف كند ، آنگه از وى محسوب نشود ، و دوباره بايد ادا كردن . شرف الملك از آن اهمال رنجش نمود ، و بكنار آب كر حركت كرد ، و چهار هزار مرد جريده بفرستاد كه ولايت او را بغارتند . رفتند و ظفر نيافته باز آمدند . آنگه شرف الملك بجانب آذربيجان رحلت كرد ، و دختر اتابك پهلوان كه ملكهء نخجوان بود غلامى داشت آيدغمش نام ، او را پرورده و بزرگ كرده و فرزند شناخته بود . در آن حال از خدمت او مفارقت كرده به خدمت شرف الملك پيوست ، و با مخدومهء خويش بنياد عداوت نهاد ، و شرف الملك را * بران داشت كه نخجوان را بغدر از ملكه انتزاع كرده بوى بسپارد ، و مالى وافر معجّل را التزام نمود ، و بعد از ان سال بسال مالى معيّن كرد كه بخزانه برساند . و بر اين نيّت جمعى را از خواصّ خود در صحبت او بنخجوان فرستاد كه على الغفلة در شهر درآيند ، و ملكه را بگيرند ، و شهر را به آيدغمش تسليم كنند . منهيان اين معنى را بسمع ملكه رسانيده بودند ، و احتياط آن كرده . پس چون بنزديك نخجوان رسيدند لشكر معدّ بود ، بيرون آمد و بقتال ايشان را مانع شد . بخجالت و خيبت مراجعت كردند ، و شرف الملك در عقب رسيد ، بصحرا نزول كرد ، گرد مكر و غدر بر وى نشسته و پريشان و پشيمان شده ، زبان اعتذار كليل و مجال احتيال قليل گشته ، و اعتقاد آن بود كه ملكه معهود ضيافت و