شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )

182

سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )

خدمت را بلقامت رساند ، خود حاجبهء ملكه با أنزال فراوان جهت زيادتى خجالت او نزول كرد ؛ و نوبتى ديگر بيامد و عتاب آغاز كرد كه : من جملهء حاصل نخجوان را بتقدمهاى تو صرف كردم ، بلكه موروث اسلاف خود ضميمهء آن ساختم ، اكنون ترا آن كفايت نكرد كه قصد هتك ستر من كردى ، و مىخواستى كه مرا به موى سر بدهى كشيدن ! * اگر حامل تو بر اين معنى رغبت در نخجوان است از مردم خود كس بفرست كه مال آن را سال بسال جمع كند ، تا ترا معلوم شود كه آنچه از من بخزانه و بتقدمهء تو مىرسد ضعف حاصل است . شرف الملك را از غايت تشوير مجال سخن نبود عذرهاى پوسيده « 1 » مىآورد و به زبان دروغ شكسته بسته بر هم مىبست . آنگه بر جانب قلعهء سميران كوچ كرد ، و از اعمال آن در حوالى ديه حورس « 2 » فرو آمد . و آن قلعه از ان ملك اشرف بود ، كه نوّاب او از مستحفظان اتابك ، پيش از آنكه آذربيجان در تصرّف سلطان آيد ، تسلّم كرده بودند . اهل آن ديه بقلعه‌اى مختصر كه بر سر تلّى بنا كرده‌اند پناه بردند ، تا از غارت غلامان و مفسدان لشكر امان يابند ، و لشكر در بيوتات درآمدند ، و غارت مىكردند . اتّفاقا اهل ديه سر يكى را از حواشى شرف الملك از تن جدا كردند ، و او بدين سبب در غضب شد و سوگند خورد كه رحلت نكند تا ايشان را به عذاب و بيل گرفتار نگرداند . چون بامداد شد ، و لشكر بجوانب تلّ محيط شدند ، و از هر طرف نقب مىكردند ، رعيّت در فرياد و استغاثت آمد ، كسى بفرياد

--> ( 1 ) - در اصل : غدرهاء پوشيذه . ( 2 ) - در اصل زير حاء مهمله بقلم تازه‌تر سه نقطه گذاشته شده است . ع چاپى : حورش ؛ ب م : خورس و حورس .