شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )

173

سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )

[ 57 ] ذكر وحشتى كه ميان سلطان و برادرش غياث الدّين افتاد و مآل امر غياث الدّين بعد مفارقت سلطان نصرة الدّين محمّد بن الحسين « 1 » مردى كافى و ظريف و بديهه‌گوى و صاحب محاورهء بغايت بود . بمنادمت حضرت مخصوص گشت ، و چون سلطان اصفهان بگرفت شحنگى شهر بمذكور داد ، و اقطاعى بزرگ معيّن فرمود و در آن ايّام كه بنيّت مقابلهء تاتار و مقاتلهء كفّار باصفهان مقام كرد جمعى از سرهنگان غياث الدّين ترك درگاه او كرده [ و ] به نصرة الدّين پيوسته بودند . شبى غياث الدّين ، در وقت آنكه شراب در سر اثر كرده بود ، در مجلس سلطان با وى بگفت كه : بندگان مرا چرا بدر نمىفرستى ؟ نصرة الدّين جوابى كه لايق مرتبهء او نبود ايراد كرد و بگفت : غلامان هرگز بگرسنگى خدمت نكنند ، جائى روند كه طعام و شراب مهيّا بينند * اسپ و چاكر كه سيم و جو ندهى * نرود اسپ و ، چاكرت برود و ندانست كه بدان كلمه تبر بر پا و تيغ بر سر خود زد . غياث الدّين از آن سخن بغايت رنجيد ، و چون مار بر خود مىپيچيد و

--> ( 1 ) - همان محمد بن حسين بن خرميل از ملكان غور است كه سابقا نام برده شده است ( ص 117 ) . در مجموعهء منشآت نور الدّين منشى ( نسخهء خطى ) در ضمن نامه‌اى دريغ و درد بسيار بر مرگ نصرت ملك كه همين مرد باشد بيان شده است . در متن عربى در همين باب فصلى حاوى اخبار پدر اين شخص و چگونگى جنگ خوارزمشاه با او و كشته شدن وى به غدر و خيانت و فرار نصرت ملك بهندوستان و قرار گرفتن او نزد قباچه و سپس پيوستن به سلطان دارد كه مترجم آن را حذف كرده است .