شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )

172

سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )

و اين مصاف در ثالث عشرين رمضان سنهء خمس و عشرين و ستّمائة بود . اتابك [ يغان ] طايسى سبب ضعفى كه داشت بمصاف بيرون نرفت . قاضى و باقى ارباب دولت كه در شهر بودند اتّفاق كردند كه اگر تا روز عيد خبر سلطان ظاهر نشود بعد از نماز عيد او را بر تخت نشانند ، چه در وى اسباب رياست و آداب سياست كه سبب استمالت قلوب و جمعيّت اهوا باشد مجتمع بود . چون روز عيد مردم بمصلّى بدر آمدند از ناگاه سلطان رسيد و به نماز حاضر شد . عود او را عيدى بزرگ شمردند ، و خاك قدمش بجاروب مژه * سپردند . سلطان چند روز آنجا اقامت كرد تا بعضى از لشكر متفرّق جمع شد ؛ و لشكر كفّار از اصفهان خايف بازگشت ، و هر جا كه مىرسيدند منكوب و مقتول مىشدند ، چنان كه ازيشان كم كسى از جيحون بسلامت بگذشت .