شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )
158
سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )
* و به غصب و ظلم ديگران گرفته ، طلب كرد . سلطان هر التماسى كه داشت همه را اجابت فرمود ، و تقى الدّين حافظ را در صحبت او برسالت فرستاد ، چه [ در ] توجّه بديار دوردست كسى كه او را در دولت قدرى و در بلاد ذكرى باشد رغبت نمىنمود . چون ايشان روانه شدند أرجافى درافتاد كه فوجى اندك [ از تاتار ] بر جانب عراق گذر كرده است . سلطان را عزم اصفهان مصلحت نمود ، پس تا به شهر ميانه از آذربيجان رفت - و آن شهريست كه بر كنار جوى سپيد نهادهاند - و آنجا استعراض لشكر كرد . در اثناء آنكه سلطان گرد لشكر مىگشت ، و هر طلبى را « 1 » مىديد رسول مغرب از مراغه بازگشته در رسيد . سلطان به من اشارت كرد كه سبب معاودت او معلوم كنم . چون سؤال كردم گفت : چون شنيدم كه دشمن رسيده است و سلطان به نيّت غزا سوار شده خواستم كه فضيلت مجاهدان بر قاعدان دريابم . سلطان او را بر آن انديشه ثنا گفت و فرمود كه : اصحاب خلفا بايد كه بر اين وجه باشند . آنگه فرمود كه با وى بگردم و لشكر را طلب طلب بر وى عرض كنم . بعد از انكه به خدمت بازگشتيم سلطان سؤال كرد كه : لشكر امير المؤمنين بيشتر است يا لشكر ما ؟ گفت : لشكر او اضعاف اين لشكر است و در آن لشكر * پياده بسيار است ، امّا اين لشكر همه رجال حرب و ابناء طعن و ضرباند .
--> نسخهء ب م الجبه الزيدانيه آمده است و هوداس آن را الجنة الزيدانية چاپ كرده . ( 1 ) - طلب ( جمع آن أطلاب ) اصطلاح نظامى است بمعنى گروهى و فوجى از سواران - هفتاد يا صد يا دويست نفر - كه در فرمان يك امير و داراى يك درفش و يك شيپور باشند . گويا اصل كلمه فارسى يا كردى ( تلب ) بوده است . براى تفصيل بيشتر ر ك به تعليقات .