شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )

154

سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )

[ 51 ] ذكر حالاتى كه لشكر سلطان را واقع شد در غيبت سلطان شرف الملك ، چنان كه ذكر رفته است ، مقيم تفليس بود ؛ ناگاه پيش خانانى كه در گيلگون بمحافظت حرم و اثقال سلطان مشغول بودند خبر رسيد كه لشكر گرج بانبوهى تمام بر سر * تفليس رفته است ، و شرف الملك محصور مانده . خانان با همديگر در باب كشف ضرّ وزير مشاورت كردند . اكثر خانان گفتند : تغافل از كار وزير و اشتغال بمحافظت حرم و پايگاه سرير أوليست ، غير اورخان كه ، اگر چه با شرف الملك عداوتى تمام داشت ، امّا بدين تغافل رخصت نداد ، و گفت : اگر لشكر گرج وزير سلطان را با وجود چنين لشكر انبوه كه در اين نزديكيست اسير كند وصمتى بر روى دولت بنشيند كه عار آن بمرور ازمان شسته نشود . پس بنفس خود با لشكرى كه داشت سوار شد . چون جدّ او را در باب نصرت شرف الملك بديدند خانان ديگر متابعت كردند ؛ با پنج هزار مرد بيرون آمد ، و من نيز در صحبت او روانه شدم . در عقب معلوم شد كه آن خبر از ارجاف بوده است . و بر اثر آن تاج الدّين قلچ مبشّر بعود سلطان از عراق و وصول او بنخجوان برسيد ، و لشكرها متفرّق شدند بنهب و غارت بلاد گرج ؛ و سلطان قيرملك ، و تاج الدّين حسن مقطع استراباد ، و نصرة الدّين محمّد پسر كبود جامه صاحب جرجان را بتفليس مرتّب كرد ، و با لشكرهاى مجرّد متوجّه خلاط شد . و چون بدانجا رسيد عوامّ و لشكر شام كه آنجا بودند بر وى حمله كردند . سلطان فرمود كه بيكبار زحف كردند ، و