شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )

155

سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )

آن جماعت بعضى قتيل طريح و بعضى * اسير و جريح شدند ، و باقيان روى به شهر نهادند . و لشكر سلطان با ايشان در شهر درآمد ، و باز بيرون آمد . بعد از ان اقاويل مختلف شد كه سبب خروج چه بود . تركان گفتند : سلطان جهت آنكه شهر بغارت نرود فرمود تا لشكر بيرون آيد ، چه اعتقاد او آن بود كه عاصى نشوند ، و هر وقت كه خواهد ملك كند ؛ و اهل اخلاط دعوى كردند كه لشكر را بقهر بيرون كردند . و حقيقت حال معلوم نيست كه چگونه بوده است . فى الجمله چهل روز آنجا اقامت كرد و بازگشت . و چون سلطان تفليس را بگرفت پسر صاحب ارزروم ، كه جهت نكاح ملكهء گرج نصرانى شده بود ، او را در پايهء تخت حاضر كردند ، او را امان داد و نوازش كرد . چون سلطان باخلاط نهضت فرمود آن پسر باز مرتدّ شد ، و بگرج پيوست ، و ايشان را خبر داد كه تفليس خلوتست . دورى سلطان غنيمت شمرده ، گرجيان سوار و پياده جمعيّت كرده ، بتفليس رفتند . قير ملك با امرائى كه با وى بودند ، از جبن و خورى كه بدان مشهور بودند ، شهر را بگذاشتند و رفتند . لشكر گرج درآمد ، و چون دانستند كه نگاه نتوانند داشتن بدست خويش آتش زدند . در اين وقت شرف الملك مقيم گنجه بود . نامه بر نامه مىفرستاد و سلطان را در وقت محاصرت خلاط از جمعيّت گرج به قصد تفليس آگاهى مىداد . سلطان بزعم آنكه پيش از تعذّر * تدارك تلافى كند بازگشت و نرسيد . و از تركان ايوائى « 1 » كينه‌اى در دل متمكّن داشت ، سبب حراميى و دزدى و تشويش بلاد كه از ايشان صادر مىشد ؛ و ايشان كثرتى داشتند ، ده هزار سوار

--> ( 1 ) - در اصل ما و چاپ هوداس : ايوانى و الايوانية . يادداشتهاى قزوينى ج 1 ديده شود .