شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )

153

سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )

جمعى نمودند كه سه نفر از مشهوران و كبار امراء گرج كه در قيد اسر بودند ، و سلطان در صحبت تاج الدّين قلچ بتبريز فرستاده ، بعضى از نوّاب شرف الملك ايشان را بسرمارى حاضر كرده و خونبهاى ايشان بيست هزار دينار تقرير كرده ، و بيشتر را قماش و متاع و چهار پا ستده ، وقتست كه ايشان را اطلاق كند . سلطان مرا پيش خواند و فرمود كه هيچ آفريده را به إطلاق ايشان تمكين ندهم ، و گفت : اگر من بفروختن دشمن رغبت مىكردم در ديار گرج چندان مال بدست مىآوردم كه آتش آن را نتوانستى سوختن . و بجانب كرمان رحلت كرد ، و بتعجيل تمام مىراند ، كه در راه خبر محقّق شد كه ، آن خبر كه وزير شرف الدّين على فرستاده بود ، كه براق حاجب غافل در صحرائى نصب خيام كرده و نشسته است ، خلاف واقعست . پس سلطان عودت فرمود .