شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )

140

سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )

[ 44 ] ذكر گرفتن سلطان آذربيجان را چون يغان طايسى در خدمت سلطان منتظم شد ، و در عراق كسى از اهل فساد نماند ، سلطان بآذربيجان رفت ، و چون نزديك رسيد مكتوبات اهل مراغه به شرف الملك وارد شد ، مبنى بر آنكه سلطان را تحريض فرمايد * كه هرچه زودتر مظلومان را از ظلمه برهاند و استيلاء [ أرباب دولت و ] و تحكّمات زنان « 1 » از سر مسلمانان دور كند ، و شرّ گرجيان كه از ضعف اتابك ازبك حاصل است از اهل ايمان زايل گرداند « 2 » . سلطان بىمنازعى بآذربيجان درآمد ، و از آنجا قاضى مجير الدّين عمر بن سعد خوارزمى را بسلطان روم و ملوك شام و مصر فرستاد ، بانهاء تملّك ديار آذربيجان و قلع انياب تشبّث گرجيان به زخم سنان و شمشير برّان ، و اعلام ميل بغزاء گرج ، و عزم بر نهب و احراق و تخريب و ارهاق ؛ و در ضمن آن [ رغبت خويش در گشودن ] در محبّت و فتح ابواب مراسلات و ارسال رسل از جانبين عرضه داشت . و همان روز ديوان كتابت انشا را به من تفويض كرد ، بىرغبتى متقلّد شدم ، و از قلّت تجربت و عدم خبرت آن [ را ] كاره بودم ، و از جاه رفيع آن كه نفع و ضررش عامّ و عسر و يسرش هر يكى بر جا و مقام ، خبر نداشتم . و روز بود كه مرا زيادت از هزار دينار از منافع ديوان انشا در نخجوان حاصل شد ، وقتى كه سلطان كار اهل خراسان و مازندران مىساخت ؛ و امّا فتوحى كه كم از هزار دينار باشد خود راتب هر روزه بود ، كه مادّهء آن هيچ منقطع نمىشد . پس

--> ( 1 ) - در اصل : زبان . ( 2 ) - در اصل : كردانند .