شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )
141
سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )
چنان شدم كه اگر كسى نام انشا ببردى پيش من با وى جنگ مىكردم . قاضى مجير الدّين متوجّه آن ديار گشته از بندگى ركاب همايون منفصل شد ، و چون مراجعت كرد فتح تفليس ميسّر شده بود . و سلطان از مراغه بجانب اوجان كوچ كرد ، و آن چراگاهى خوش و مرغزارى دلكش است . روزى چند آنجا اقامت كرد ، و حوايج لشكر از تبريز * مىآوردند . دختر طغرل بن ارسلان كه زن اتابك ازبك بود آنجا در شهر بود . كسى بازارجيان لشكر را منع نكرد . و در خفيه از اهل تبريز جمعى آمدند و سلطان را در تملّك شهر إطماع كردند . پس لشكر سلطان بر در شهر آمدند ، و از جوانب محيط شدند . رئيس نظام الدّين ، برادر شمس الدّين طغرائى ، كه حاكم و مالك رقاب اهل شهر بود ، و اسلاف و آباء ايشان همه بزرگان و حكّام آن شهر بوده و مودّت ايشان بدماء آميخته ، بيرون آمد . سلطان فرمود كه ترتيب منجنيق و نردبانها كردند . درختان باغها را مىبريدند ، و آلات حصار مرتّب مىشد . بعد هفت روز رسول دختر سلطان طغرل بطلب امان آمد ، و التماس كرد كه ملكه با خول و خدم بخوى رود ، و بدرقهء سلطان ايشان را بسلامت آن جايگه برساند . سلطان اجابت فرمود ، و ملكه تبريز را در سنهء اثنين و عشرين و ستّمائة تسليم كرد ، و خادمان خاصّ سلطان تاج الدّين قلچ و بدر الدّين هلال را فرمود كه بمذكوره بدرقه شدند ، و بسلامت بخوى رسانيدند . و سلطان بتبريز درآمد ، و بسراى سلطنت فرود آمد و رياست به نظام الدّين داد ، و حال شمس الدّين طغرائى در نفاذ حكم و قبول قول مستمرّ بود ، امّا در امور ديوان و اشغال مالى خوضى نمىكرد . مصالح رعيّت و ترفيه عامّه را گوش مىداشت ، و مفسدان و سفها را تا هنگام اجل زجر مىكرد .