شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )
معرفى كتاب 20
سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )
نيست ، بعبارت ديگر در اين زمان فقط يكى از منشيان بوده است « 10 » ، و اين كار را هم فقط از براى فراموش كردن غم و اندوه دورى از خانه و مسكن و ، كشته شدن خويشان و كسان و ، بتاراج رفتن مايملك ، پذيرفته است . 3 منشى خوارزمشاه در همين سال در هنگام دوّمين لشكر كشى جلالالدّين ببلاد گرجستان چون بكنار ارس رسيدند شهاب الدّين محمّد منشى بيمار شد چنان كه قدرت حركت از وى رفته بود . سلطان وى را همراه حاكمان سرمارى بدان شهر فرستاد و امر كرد كه هر مكتوبى از ملوك شام و روم و گرج به ايشان برسد آن را بىحضور او نگشايند ، و در موقع وصول رسولان آن ممالك نيز حاضر و ناظر باشد . اين اقامت در سرمارى هفت ماه طول كشيد ، و در اين مدّت سلطان در داخل گرجستان بفتح تفليس و بلاد ديگر و بكشتن خلق خدا و خراب كردن و غارت كردن مشغول بوده است . در مجموعهء منشآت نور الدّين منشى دو نشانه هست بر اينكه شايد او در اين سفر همراه سلطان بوده است ، يكى در ضمن نامهاى از إخوانيّات راجع بسرماى آن نواحى كه مؤلّف ما هم ( ص 150 ) ازان ياد مىكند ، نور الدّين مىگويد : در اين زمهريرهاى مهلك و سرماهاى قاتل بنوعى كه بود روزى مىگذشت تا كار اجتياز بدرّهء بيلقان رسيد ، سه شبانروز بيابانى در آن شيب و بالا ز نرم و درشت * ز ماهى شكم ديدم از ماه پشت راهى برسم بخيلان از صادر و وارد روى دركشيده و ، از غم كار كاروان چون مضجع پيلان به پشت باز افتاده ، در عرض شمشير زدوده بل از شمشير برّاقتر و ،
--> ( 10 ) مع هذا به صفحهء ل سطر 21 و ما بعد رجوع شود .