شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )

125

سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )

كه محتسب خوارزم بود ، و سلطان او را سبب علم و عمل محترم مىداشت ، به خدمت توشى خان فرستادند ، و استعطاف و تشفّع كردند . امّا چه سود كه شير غضب او چنگال قهر فرو برده بود ، چه اطفاء آن نايره بمدّ جيحون صورت نمىبست ، رشحهء استعطافى كه از سر عجز و ضرورت مىكردند چه اثر خواست كردن ؟ توشى خان فرمود كه او را احترام كردند و جهت وى خيمه زدند ، و چون به خدمت حاضر شد در اثناء سخن بر زبان راند كه : بيچارگان هيبت پادشاه را مشاهده كردند ، اكنون وقت آن شد كه عفو فرمايد كه مرحمت او را نيز مشاهده كنند . از اين نوع سخن در تاب شد و گفت : ايشان هنوز از هيبت من چه ديده‌اند ؟ هيبت من مشاهده كرده‌ام كه مردان من كشته شده‌اند و قتال دراز گشته ، و هر اينه هيبت خود بديشان بنمايم . آنگه فرمود كه تمامت مردم يگان و دوگان بصحرا بيرون بردند ، و گفتند كه ارباب صنايع و اصحاب حرف يك سو روند . آنكه عمرى داشت وا گوشه‌اى رفته نجات يافت ، و آنكه از غمرى مىپنداشت كه اهل حرف را بشهرهاى ولايات خود خواهند بردن و باقى را گذاشتن ، از ميان عامّه بيرون نمىآمد . آنگه فرمود كه شمشير در ايشان نهادند ، و بتبر و كلنگ و شمشير و چماق و غيره همه را طعمهء نسور و ضباع * و كلاب و سباع كردند . وَ كانَ أَمْرُ اللَّهِ مَفْعُولًا « 1 » .

--> ( 1 ) - در قرآن سورهء نسا ( 4 ) آيهء 46 و سورهء احزاب ( 33 ) آيهء 37 .