شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )

126

سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )

[ 40 ] ذكر طلوع جلال الدّين از هند و وصول او بكرمان در سنهء إحدى و عشرين و ستّمائة جلال الدّين و لشكر او از ديار هند تا كرمان مقاسات شدايدى كردند كه در مقابلهء چنگز خان تيغ زدن و تير خوردن نسبت بدان بازيچه نمود . در بيابانها علاله‌اى « 1 » كه دهان بدان بجنبانند ، يا بلاله‌اى « 2 » كه لب بدان تر كنند نمىيافتند . قوت خود كى مىديد ؟ در وقت حركت رياح سموم نفس مردم چون نفس محموم مىبود ، تا چهار هزار مرد بكرمان رسيد . بعضى بر گاو و بعضى بر بهيمه آمدند . و در كرمان براق حاجب بنيابت برادرش غياث الدّين نشسته بود - و اين براق حاجب گورخان ملك خطا بود ، در ابتداء مكاشفت برسالت پيش سلطان محمّد آمد ، او را از مراجعت منع كرد . مىخواست كه در خواصّ او منتظم باشد . پس در خوارزم محصور بود ، تا آنگاه كه ديار و امصار گورخان را حقّ تعالى بسلطان داد ، او را بر درگاه حاضر كرد و در زمرهء باقى حجّاب منتظم گردانيد . و چون واقعهء تاتار شد روزگار او را به خدمت غياث الدّين انداخت . غياث الدّين صاحب كرمان بود ، او را در حرم كرم جاى داد ، و در اصطناع او مبالغه نمود . و چون غياث الدّين را عزم عراق لايح شد براق را بكرمان ، به خيال آنكه از وفاء او نگردد ، بنيابت خود بگذاشت . مىپنداشت كه كردار نيك * به زودى ثمره دهد ، و انعام را بشكر مجازات كند . ندانست كه

--> ( 1 ) - معادل « لب نانى » و « سدّ رمقى » يعنى اندك خوراكى كه بدندان بخايند . ( 2 ) - معادل « قطرهء آبى » و « لب تر كنى » و آنچه خشكى دهان و گلو بدان رفع شود .