شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )

111

سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )

بخلاص طريقى ندارد ، و بضرورت غرق خواهد شدن . و پسر هفت هشت سالهء جلال الدّين اسير شد ، پيش چنگز خان برده شهيد كردند . و جلال الدّين منهزم و منكسر پيش والده و مادر فرزند و حرم خود آمد همه آواز بر كشيده فرياد مىكردند كه : ما را بكش و مگذار كه اسير تاتار شويم . پس فرمود كه ايشان را در آب غرق كردند . و اين از جملهء عجايب بلايا و نوادر مصايب و رزاياست ، كه ايشان بنفس خود بهلاك رضا دهند ، و او نيز بهلاك ايشان تن در داده در آب اندازد . ازين عظيمتر چه مصيبت باشد ؟ و امّا لشكرهاى خلج كه مفارقت جلال الدّين كرده بودند ، چنگز خان چون از كار جلال الدّين * فراغت يافت ايشان را از سر شواهق فرود آورد ، و از ميان أجمات و بيشها بيرون كرد ، و همه را بقتل آورد . و اعظم ملك بقلعهء دروذه پناه آورد ، و بعد از حصار بدست آمد و بياران پيوست . و ضياء الملك علاء الدّين « 1 » محمّد بن مودود نسوى عارض حكايت كرد - و او از خاندان بزرگ بود و كرم و مروّتى تمام داشت - گفت : در آن حالت خود را در آب انداختم ، و سباحت نمىدانستم ؛ به آب فرو شدم و يك « 2 » نوبت برآمدم ، در اثناء آنكه غرق شدن خواستم كودكى ديدم خيگى در دست ، دست كردم كه او را بگيرم و غرق كنم و خيگ را از وى بستانم ، كودك گفت : اگر خلاص خود بىهلاك من ميسّر شود راضى مىشوى « 3 » با من مشاركت كن تا ترا بساحل برسانم . چنان

--> ( 1 ) - در اصل : پيوست كه علاء الدين محمود ؛ اضافهء لقب « ضياء الملك » و تبديل اسم او به محمد باقتفاى متن عربى و جاهاى ديگر همين ترجمه بود . ( 2 ) - اين كلمه در اصل ناقص شده است . ( 3 ) - جمله فصيح نيست .