شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )

109

سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )

و جلال الدّين را در وقت خروج از غزنى قولنجى عظيم بود ، مع هذا نمىخواست كه در محفّه نشيند ، تجلّد نمود و با وجود الم شديد سوار شد ، تا آنگه كه حقّ تعالى عافيت داد و شفاء كلّى يافت . در اثناء اين خبر رسيد كه مقدّمهء چنگز خان به گرديز « 1 » رسيده است . جلال الدّين شب همه شب براند ، و در وقت صباح بر آن مقدّمه زد ، و همه را علف شمشير كرد . خبر به چنگز خان رسيد ، بىتوقّف برنشست ، و شب و روز طىّ مراحل مىكرد . و جلال الدّين بمخيّم خود بكنار آب سند باز آمد ، و وقت تنگ شد ، و جمع مواكب نتوانست ، و مراكب نيز حاضر نبود ، و يك مركب آورده بودند والده و حرم را فرمود كه بدان كشتى از آب بگذرانند ، كشتى شكسته شد و چنگز خان بر سر رسيد .

--> ( 1 ) - تصحيح قياسى است ؛ در اصل ما : بحردنو ؛ در ع چاپى : بجردين ؛ در ب م : بجرديز .