شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )

104

سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )

آن بقاع چشانيد ، و مدّتى بر سر قلعهء جرّه فرو آمد ، و آخر با اهل آن بر مالى وافر صلح كرد و امان داد . و اينانج خان آنجا * بمرد و در شعب سلمان دفن شد . و الپر خان [ را ] بكازرون فرستاد ، و آثار شيخ ابو اسحق شيرازى آنجاست ، بران مستولى شد ، و دست درازى و هتك حرم « 1 » تقديم داشت . و آنجا بر مرور دهور اموال صدقات و نذور جمع شده بود ، همه را الپر خان بخزانهء خود نقل كرد و بدان متجمّل شد . هيهات ، اين مظالم را تيغهاى با اثر و شمشيرهاى كارگر است ، و اين مغارم را پشت پيل نكشد و كوهان كوه بگسلد . اگر چه به ظاهر چون عسل حلاوتى دارد امّا من حيث الحقيقة زهر قاتل و سمّ هلاهلست . لاجرم عاقبت او آن بود كه تاتاران او را بر در اصفهان اسير كردند ، و دست او را باز پس بستند ، و بر اسپ نشاندند ، و پايها در زير شكم اسپ محكم كردند ، و دو ساله راه پيش خاقان فرستادند . چون آنجا رسيد فرمود كه او را به آتش بسوختند ، و رمقى كه مانده بود غذاى نار شد . و آن خود عذاب عاجلست كه در جهان فانى مشاهده كرد ، امّا اميد هست كه چون يك بار به آتش بسوخت حقّ تعالى او را دوباره عذاب نكند . غياث الدّين از آنجا به امهرم « 2 » رفت از حدود بغداد . علم الدّين قيصر كه نايب ديوان عزيز بود ، به گمان آنكه بريشان همان خواهد رفتن كه بر اهل

--> ( 1 ) - دو كلمه را موريانه خورده است . ( 2 ) - در اصل ما : بهرمز ؛ ع چاپى : أمهر ؛ متن مطابق ب م ؛ ميتوان حدس زد كه اصلا « به رامهرمز » بوده .