شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )
103
سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )
خود بركتخان را كه طفل بود به راه آذربيجان دلالت كرد ، و گفت : بر اين سمت مىرو تا بمأمنى رسيدن . مذكور تا تبريز بيامد ، اتابك ازبك او را پدر مهربان شد ، و در كنف رعايت و تربيت آورد ، تا وقت آنكه رايات سلطان جلال الدّين از ديار هند طلوع كرد ، * و مملكت تبريز بگرفت بجناب رفيع او از تضييق روزگار خلاص يافت . و چون تاتاران بعد از قتل دولت ملك از زنگان بازگشتند به يغان طايسى رسيدند ، و اموال و اثاث « 1 » او بتاراج بردند ، و او بحليلهء « 2 » خود نجات يافته بحدود طارم افتاد ، و تاتاران مراجعت كرده از جيحون عبور كردند ، مقتدر و منتصر ، و بغنيمت و اموال مستظهر . و حسد همچنين است ، تا صاحب خود را هلاك نكند راضى نشود . و آنها كه نجات يافته بودند جانب غياث الدّين بازگشتند ، با جموعى خذلان تفريق و تبديد ، و وجوهى عصيان تعفير و تسويد آن كرده . غياث الدّين را بمعاودت ايشان پشت قوى شد ، و از اتابك سعد صاحب پارس در آن مدّت بغايت رنجيده بود ، سبب امرى چند . يكى آنكه بأهل اصفهان نبشته بود و استمالت اهواء منقلبه و آراء مضطربهء ايشان كرده ؛ ديگر آنكه بر مقتضاى حال از مسامحت باموال و مساعدت برجال اسعادى نمىكرد . پس با لشكرى كثيف ، الوف ايشان از عشرات بمئات منيف شده ، متوجّه پارس شد . و چون اتابك سعد دانست كه مقاومت نتواند كردن بقلعهء اصطخر متحصّن شد . غياث الدّين بر سر قلعه رفت و ربض آن را زحف كرده قهر كرد و خراب گردانيد ؛ پس روى بشيراز آورد و باستيلا درآمد ، و زهر انتقام خود باهالى
--> ( 1 ) - كلمه را موريانه خورده است . ( 2 ) - يعنى با زن خود .