شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )

102

سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )

[ 32 ] ذكر مسير غياث الدّين بپارس و شرّ غارت و تخريب ولايت غياث الدّين در مدّت اقامت بعراق چنان كه گويند همسايگان خود را بكيل ايشان مىپيمود ، و مدارات مىنمود ، تا آنگاه كه شوكت او سبب عساكر سلطانى كه بوى پيوستند قوى شد ، * و اتّفاق افتاد كه اينانج خان از حربى كه ميان او و تاتار رفته بود بر در جرجان ، نجات يافته بوى متّصل شد ، و حقّ مقدم او را عزيز داشت ، و حقوق « 1 » سالفه و خدمات سابقهء او را بأنواع اكرام و انعام مجازات كرد ، و در ايصال عطايا به دو و بعامّهء رجال او مبالغه‌اى كرد كه دو خال او دولت ملك و بكتى « 2 » ملك ، و داماد اتابك يغان طايسى حسد بردند . قصد كردند كه او را هلاك كنند ، و چون غياث الدّين مضمون ضماير اين طايفه را از كيدى كه در حقّ اينانج خان مىانديشند « 3 » معلوم كرد ايشان را بأنواع تحذير و انذار از آن انديشه منع كرد . پس هر يكى روى به جهتى نهادند ، و با دلى پر كينهء موفور و حقدى در سينه مستور ، ترك مواصلت او كردند . و در آن هنگام اتّفاق شد كه لشكر تاتار سوم بار بعراق بازگشت ، شمل ايشان مبدّد ، و جموع مفرّق و مشرّد يافت ، دولت ملك را در حدود زنجان بيجان كردند ؛ و بال امر خود را چشيد و شرّ غدر خود بديد . و چون لشكر مغل بوى محيط شد ، و خود را بر شرف هلاك ديد ، پسر

--> ( 1 ) - كلمه را موريانه از بين برده است . ( 2 ) - در هر دو متن عربى : بلتى . ( 3 ) - شايد : مىانديشيدند .