شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )
85
سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )
[ 26 ] ذكر عود جلال الدّين با ازلاغ شاه و آق شاه بخوارزم و دو گروه شدن و برفور مفارقت كردن جلال الدّين بعد از وفات پدر با دو برادر از جزيره عزم خوارزم كرد ، و با هفتاد نفر از بندگان و ملازمان بكشتى * درآمدند . چون نزديك رسيدند از خوارزم چهار پايان و اسلحه و علمها بدر بردند ، و بعد از زوال و اختلال بچنين حال در شهر آمدند ، و مردم بقدوم ايشان مستبشر و مستظهر گشتند ، و از لشكرهاى سلطانى كه در بوادى فرسوده ، و از مجالس و نوادى دورى نموده ، هفت هزار سوار ، كه اكثر ايشان بياووتى بودند ، بديشان پيوستند ، و سبب قرابت ميل به ازلاغ شاه كردند ، و در باب رضاى او بخلع از سلطنت و ولايت عهد انكارها نمودند ، و اتّفاق كردند كه جلال الدّين را بگيرند ، و إمّا بكشند و إمّا ميل كشند . اينانج خان از اين معنى آگاهى يافت و وى را اعلام كرد . پس جلال الدّين با سيصد سوار كه مقدّم ايشان دمرملك بود بر صوب خراسان روان شد . و ايشان بعد ازو دو سه روز در خوارزم ماندند ، روز چهارم خبر حركت تاتار از ماوراء النّهر بصوب خوارزم بديشان رسيد ، بر اثر جلال الدّين روانه شدند . و باقى احوال جلال الدّين و برادرانش هر يكى بجاى خود گفته شود « 1 » .
--> ( 1 ) - در متن عربى يك باب اينجا هست كه در ترجمه نيست ، و آن حكايت پناه آوردن نظام الدين سمعانى بقلعهء خرندز و اقامت دو ماههء او در آنجا نزد مصنف و سپس بدر رفتن و به خدمت فرزندان سلطان در خوارزم رسيدن است .