شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )

86

سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )

[ 27 ] ذكر رحيل جلال الدّين از خوارزم و سبب آن چون جلال الدّين دانست كه برادرش ازلاغ شاه ، با جمع امرا كه با وىاند ، قصد بد دارند و نيّت زشت كرده‌اند ، با سيصد سوار ، مقدّم ايشان دمر ملك ، برنشست و بيابانى [ را ] كه ميان خوارزم و خراسانست در ايّام اندك قطع كرد - و آن * بيابان بسير كاروان شانزده روزه را هست - و از آنجا بنسا رسيد . و چنگز خان چون شنيد كه پسران سلطان محمّد بخوارزم بازگشته‌اند لشكرى انبوه آنجا فرستاد ، و بلشكرهاى خراسان فرمان داد كه بر كنار برّيّه متفرّق شوند و مترصّد ، از تخوم مرو و حدود شهرستانه تا نواحى فراوه ، گرد بر گرد حلقه بستند ، تا اگر اولاد سلطان در وقت انزعاج از خوارزم قصد خراسان كنند اين لشكر ايشان را بگيرند . و در كنار برّيّهء نسا از اين لشكر هفتصد سوار نشسته بودند ، و كس را معلوم نبود كه سبب اقامت ايشان چيست ، تا جلال الدّين از بيابان بيرون آمده مصادم ايشان شد ، و از طرفين هرچه در قوّت امكان بود از منازلت اقران و مباشرت ضراب و طعان بفعل آمد ، و انجلاء آن غمام از انهزام كفّار بود . عدّت و عتاد و اسلحه و زاد بگذاشتند ، و از ايشان كم كسى خلاص يافت . و اين اوّل شمشيريست كه در مسلمانى به خون ايشان خضيب شد ، و نخست بازيى كه سنان غزات با جثث طغات نمود . و هميشه سلطان جلال الدّين ، رحمه اللّه ، بعد از علوّشان و سموّ مكان آن مىگفت كه : اگر تاتاران تو نمىبودند - يعنى اينها كه در حوالى شهر نسا هلاك شدند - و ما را بسلب خود از اسپان و اسباب يارى نمىكردند ، ما را از ضعف چهار پايان در