شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )

84

سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )

[ 25 ] ذكر ولىّ عهد * كردن سلطان جلال الدّين منكبرنى را و خلع قطب الدّين ازلاغ شاه پيش ازين تقرير رفته بود كه ولايت عهد سبب تحرّى رضاى والدهء سلطان به قطب الدّين ازلاغ شاه مفوّض بود ، امّا چون مرض سلطان در جزيره مشتدّ شد ، و شنيد كه والدهء او تركان اسير چنگز خان شده است ، جلال الدّين را با دو برادر كه در جزيره حاضر بودند ، ازلاغ شاه و آق شاه ، طلب داشت ، و گفت : هيچ شكّى نيست كه عروهء سلطنت انفصام يافته است ، و قواعد دولت واهى بلكه منهدم شده ، و اين دشمن كه در پيش است اسباب خود قوى كرده ، و چنگال در مملكت زده است ، و هيچ كس كينهء من از وى نتواند خواستن مگر فرزندم منكبرنى ؛ و من ولايت عهد بوى دادم ، و بر شما واجب كردم كه در بند طاعت و تباعت او شويد ، و او را قائم مقام من دانيد . آنگه شمشير خود را بدست خود بر ميان جلال الدّين بست ، و بران بسى نماند كه درگذشت ، و رقعهء زندگانى را با هزار حسرت و دريغ درنوشت .