شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )

76

سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )

و چنان افتاد كه چنگز خان داماد خويش تقچار نويان را با بركانويان ، كه اميرى از زعماى لشكر او بود ، با ده هزار سوار بجانب خراسان فرستاد تا آن را بغارتند و بسوزانند ، مخ را از استخوان آن برمكند و خون را از رگهاى آن بنوشند و اگر رمقى باريك در ان بجا مانده باشد بيرون كشند . و گروهى از تيزتازان « 1 » آن سپاه به نسا رسيدند ، فرمانده و قائد ايشان اميرى بل كوش « 2 » نام . اهل شهر از وراى حصار به پيكار پرداختند و از كمانها تير بجانب كفّار انداختند . تيرى در سينهء بلكوش بنشست و او را به خاك هلاك نشانيد . عساكر تاتار انتقام كشيدن از مردم نسا را وجههء همّت ساختند و محاصرهء آن را بر محاصرهء ساير بلاد خراسان مقدّم داشتند . با همهء عدّت و عدّت روى بجانب آن آوردند ، و روز را بر اهل شهر چون شب تار كردند . قلعهء نسا را مدّت پانزده روز حصار دادند و روز و شب ساعتى از قتال نياسودند . بيست منجنيق بران نصب كرده بودند كه آنها را پيادگانى مىكشيدند كه از اطراف خراسان جمع آورده بودند ، و اسيران را در زير خركها - و آن غرفه گونه‌ايست از چوب تعبيه كرده ، مانند خانه‌هاى چوبين ، با سقف خرپشته شكل و از پوست فرو پوشيده - همى راندند ، و هرگاه اينان بازمىگشتند و خرك را به سور و بارو نمىرساندند خصمان ايشان را گردن مىزدند . بر اين منوال مداومت كردند تا در ديوار رخنه‌اى سدّ ناشدنى بيفگندند . آنگاه لشكر تاتار بجملگى جامهء جنگ درپوشيدند و شب هنگام بر شهر هجوم آوردند و سور را گرفتند و بران بر رفتند و بر فراز ديوار پراگنده شدند .

--> ( 1 ) - ع : غوّارة . ( 2 ) - اسم اين مرد در ع چاپى : يل كوش ، و در ب م : بك كوش آمده است .