شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )
77
سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )
مردم آن شب تا روز برآمدن در خانههاى خويش پنهان ماندند و تاتاران از ديوار فرود آمده آنان را بفضائى عدربان ( ؟ ) نام واقع در وراى بستانها راندند ، گوئى گلّههاى بز و ميش بودند كه چوپانان آنها را به آغل يا چراگاه مىرانند . و تاتار آن زمان دست به تاراج و چپاول گشود كه مردان را با زنان و كودكانشان در آن عرصهء فراخ گرد آورده بود ، ضجّه و فريادشان حجاب فلك را مىدريد و ناله و آشوبشان منفذ و مجراى هوا را مىبست . آنگه مردمان را امر كردند كه هر يك دست و بازوى ديگرى را بر پشت بندد ، و ايشان از ذلّت و خوارى چارهاى جز اطاعت نمىديدند . و إلّا اگر خلق پراگنده شدندى و بجنگ مبادرت ناكرده دويدندى و راه خلاص جستندى و بكوهستان كه نزديك بود پناهنده شدندى هر اينه اكثرى از قتل برستندى . بعد از انكه دستها بر پشتها بسته شد كفّار ايشان را به زخم تبر در خاك و خون غلطانيدند و طعمهء مرغان هوا و ددان زمين گردانيدند . چه بس خونها كه ريختند و پردهاى مستوران كه دريدند ؛ و چه بس كودكان شيرخوار كه بر پستان مادران مقتولشان بر جا نهادند . عدّهء كشتگان از اهل نسا و از مردم قصبات و قرى و از بيچارگان غربا كه بدان قلعه پناه آورده بودند بهفتاد هزار كس بالغ گرديد ؛ و اين حال يك كوره از كورهاى خراسان بود . شهاب الدّين خيوقى و فرزند فاضل او تاج الدّين را دست بسته بنزديك تقاچار نويان و بركا كشيدند ، و صندوقهاى خزاين او را مىآوردند و در پيش روى ايشان بر خاك خالى همى كردند تا پشتهاى از زر فيما بين ايشان حايل گرديد . آنگاه هر دو را شهيد كردند . و او اكنون در نسا در مزارى مسمّى