شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )
معرفى كتاب 13
سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )
سرآمد بوده و در مسير جريان حوادث واقع شده بوده است و وقايعى را از اين و آن شنيده بوده است ، پس از ديدن و خواندن آنچه ابن الأثير از كارها و جنگهاى دورهء محمّد خوارزمشاه و جلال الدّين حكايت كرده بوده است در صدد نوشتن اين « تاريخ » يا سرگذشت جلال الدّين برآمده است ؛ قدرى از مطالب ابن الأثير را برداشته و با مشهودات و مسموعات خويش توأم كرده و به انشاى مصنوع متكلّف آن عصر كه در منشآت ديوانى متداول بوده است كتابى بسيار خواندنى و بسيار ناقص بوجود آورده . از همان ابتدا انسان مىبيند كه آنچه دربارهء منشأ تاتار و وقايع ابتداى زندگانى چنگيز و فتوحات او در مغولستان و چين گفته است با تواريخ معتبر موافق نيست . نه مآخذ براى اطّلاعات در دست داشته است و نه اهل اين نوع تحقيق و تتبّع بوده . حتّى بجغرافياى زمان خود كه محلّ پيشامدها بوده است علاقهاى نداشته و نشانى صحيح و وصف روشن همراه اسامى نيست ، شكل مكتوب آنها هم به طول زمان در دست كتّاب بىدقّت به صورتى غير مأنوس درآمده است و تطبيق آنها با امكنهء معروف امروزى يا مذكور در كتب آسان نيست . از تاريخ زندگانى و سرگذشت او كه مطّلع شويم مىبينيم كه او را معذور بايد داشت ، و ممنون بود كه لااقلّ دو كتاب ماندنى و خواندنى بجا گذاشته است ، نفثة المصدور به فارسى و سيرت جلال الدّين به عربى . هرچند نيّت آن را نداشته است كه ترجمهء حال خويشتن را بنگارد در اين دو كتاب خود آنقدرها از خود بحث كرده است كه از خلال عبارات او بتوان وى را شناخت . محمّد بن احمد بن علىّ بن محمّد منشى از خانوادهء اعيانى بوده است ؛ خاندان او صاحب قلعهاى بودهاند در خراسان بنام خرندز ( ظ ) ، كه قلعهاى حصين و استوار و كوهستانى بوده است در نزديكى شهر زيدر ، و آن شهر جزء نواحى و اعمال شهر و ولايت نسا بوده است ( در تعليقات ص 289 تا 293 در باب