شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )
58
سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )
رتق آن فتق و رفو آن خرق انابت و رجوعست بحقّ نه اشاعت ظلم و غدر ؛ * پس از خوارزم بدر آمد ، و هر كرا قدرت خروج بود بمرافقت او بدر آمدند ، و عمر خان پسر صاحب قلعهء يازر « 1 » را با هم برد ، سبب آنكه بأحوال راهها خبير بود ؛ و او را صبور خان لقب كرده بودند ، سبب آنكه برادرش هندو خان چون بر ملك مستولى شد او را فرمود كه در چشم ميل كشيدند ، و مباشر آن كار بر وى شفقت كرده و ديده را نگاه داشته ، و وى خود را بكورى نهاده بود . يازده سال تعامى مىكرد تا هندو خان بمرد ، و تركان خاتون قلعهء يازر را به بهانهء آنكه زن هندو خان از خويشان او بود ملك كرد . پس عمر خان چشم بگشود و قصد درگاه سلطان كرد ، باميد آنكه قلعهء يازر را از تحويل برادر بوى دهند . خود از آنچه اميد داشت غير ازين حاصل نشد كه او را صبور خان لقب كردند . آرى ، مذكورهء ملعونه چون از خوارزم بدر آمد آن صبور خان در خدمتش ملازم بود ، و غير او كسى نداشت كه در وقت وقوع ملمّات و حدوث مهمّات خدمتى بوى رجوع كند ، و خدمتى پسنديده تقديم داشت . چون نزديكى قلعهء يارز رسيد ترسيد كه اعراض كرده بقلعهء موروث خويش درآيد ، و بواسطهء چنين ظنّى فاسد چنان شخصى را با آن همه حقّها خون بريخت . فرمود كه شهيدش كردند ، و از آنجا بقلعهء ايلال « 2 » كه از امّهات قلاع مازندران بود رفت و تا آنگه كه سلطان از تاتار گريخته و بجزيره درآمده و در آنجا وفات يافته ، در آن قلعه بود . و چون تاتار از انديشهء سلطان دل * فارغ گردانيد قلعهء ايلال را
--> ( 1 ) - در نسخهء اصل همه جا : بارز ؛ از جهانگشاى جوينى و تركستان بارتلد اصلاح شد . ( 2 ) - در نسخهء اصل در اين مورد : اتلال ، اما در مورد ثانى بدون نقطه .