شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )
59
سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )
چهار ماه حصار دادند ، و گرد آن باروئى برآوردند و دروازها نصب كردند ، بشب مىبستند و بروز مىگشودند . و عادت [ ايشان در ] محاصرت قلاع منيعه بر اين نمط است . و عجب آنكه در مازندران كه دايم ابر و بارندگى باشد چنين قلعهاى بلند را سبب تشنگى و بىآبى تسليم كردند . بقدرت بارى تعالى تمامت ايّام محاصرت هوا صحو بود و آب نماند ، بضرورت امان خواستند . تركان با وزير معزول محمّد بن صالح به زير آمدند ، و فى الحال بارانى بيامد پيش از آنكه فرود آيند ، بر وجهى كه چون از در قلعه بدر مىآمدند سيل از زير دامن ايشان از در قلعه بدر مىآمد و زير مىرفت ، و صهريجها پر شده بود . و اين سرّيست از حقّ تعالى كه هدم خاندانى ديگر در ضمن آن ظهور مىپذيرد ، و عاقل متأمّل را در اين معنى اعتبار و انزجار تمامست . و او را اسير كرده به خدمت چنگز خان آوردند ؛ و خبر او به جلال الدّين پيوسته مىرسيد . بعد از ان معلوم نيست مآل حال او چه شد . و بدر الدّين هلال كه از جملهء خدّام او بود حكايت كرد كه : چون از خلاص مذكوره اميد قطع كردم گريخته بسلطان جلال الدّين پيوستم ، مرا بنواخت و در خدمت او سعادتها يافتم . و در وقت گريز به تركان خاتون گفتم كه : جلال الدّين نبيرهء تست و للّه الحمد كه شوكت و هيبت دارد ، و عرصهء مملكت او متّسع است ، بيا تا ترا به خدمت او رسانم . ابا كرد و انكارى عظيم نمود و گفت : هلاك بادم * اگر راضى شوم كه در نعمت پسر آى چيچاك ، يعنى مادر جلال الدّين ، و در زير سايهء او باشم ! بعد از دو پسر چون ازلغ شاه و آق شاه ، در پيش چنگز خان اسير بودن و ذلّ و خوارى كشيدن بر من بهزار مرتبه آسانتر از ان باشد كه در