شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )
49
سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )
[ 14 ] ذكر حوادثى كه بماوراء النّهر بعد از عودت سلطان واقع شد چون سلطان در وقت بازگشت [ از ] عراق عصاى اقامت بماوراء النّهر انداخت رسولان چنگز خان بوى رسيدند : محمود خوارزمى ، و على خواجهء بخارى ، و يوسف كنكاى اترارى ، و مجلوبات بلاد ترك از نقرهء معادن و « 1 » نافهاى مشك و احجار يشم و جامهاى طرغو - كه پشم شتر سپيد باشد و قيمت آن پنجاه دينار بلكه زيادهتر باشد - با هم آوردند ، و مضمون رسالت طلب صلح و مسالمت بود . گفتند : خان بزرگ سلام مىرساند و مىگويد « بزرگى تو بر من پوشيده نيست ، و فراخى ممالك ترا مىدانم ، و نفاذ حكم تو در اكثر اقاليم مىشنوم ، و با تو صلح كردن و راه مجاملت و مسالمت رفتن از واجبات مىشمرم . و تو بمثابت * اعزّهء فرزندان منى ، و بر تو پوشيده نيست كه چين گرفتم ، و بلاد ترك كه بدان متّصل است در حوزهء تصرّف آوردم ، و تو به از همه ميدانى كه ولايت من معدن لشكر و سيم و زر است ، و هركرا اين مملكت باشد از ساير ممالك بىنياز شود . اگر مصلحت دانى راه بر بازرگانان از هر دو جانب گشاده داريم تا منافع آن بعموم خلق عايد شود » . سلطان بعد از سماع رسالت محمود خوارزمى را تنها در شب پيش خود
--> ( 1 ) - در متن عربى « و نصب الختوّ » نيز دارد كه مترجم ترك كرده است ، و مراد از ان دستههاى كارد و شمشير است كه از شاخ يا دندان ميان خالى حيوانى معروف به قطاس يا فيل بحرى مىساختهاند و از نواحى اطراف قطب شمال از راه چين به خراسان ميرسيده است .