شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )

50

سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )

خواند ، و گفت : تو مردى خوارزمىاى ، لابدّ است كه ترا با ما نسبتى و ميلى باشد . و وعده داد كه اگر آنچه مصدوقهء حالست در ميان نهد احسان عظيم با وى بكند . و تصديق اين معنى را از بازوبند جوهره‌اى نفيس بوى داد ، و با او قرار نهاد كه منهى او باشد ، و هر قصد و انديشه كه از چنگز خان معلوم گرداند سلطان را بران مطّلع كند . محمود خوارزمى نيز رغبة او رهبة اجابت كرد . آنگه پرسيد كه : اينكه چنگز خان مىگويد كه « ملك چين گرفتم و بر مملكت طوغاج مستولى شدم » ، راست ميگويد يا نى ؟ محمود گفت : هر اينه راست مىگويد ، و چنين كارى بزرگ كى پوشيده مانده بوده باشد كه حقيقت آن سلطان را معلوم نشود . آنگه گفت : تو بسطت ممالك و كثرت عساكر من مىدانى ، آن ملعون كى باشد كه مرا فرزند خطاب كند ؟ و پيداست كه لشكر او را چه قدر باشد ! چون محمود خوارزمى ديد كه آثار غيظ بر وجنات سلطان ظاهر شد ، و سخن لطيف كه ايراد مىكرد بدرشتى مبدّل گشت * از طريق نصيحت اعراض كرد ، و در بند خلاص نفس خود شد ، و گفت كه : لشكر او نسبت با چندين امم و عساكر كه در تحت لواء سلطانند مثابت يك سوار دارد كه در خيلى مقام گيرد . آنگه سلطان التماس چنگز خان را مبذول داشت ، و چنگز خان بدان مسالمت شاد شد . و مدّتى بر اين نسق بماند ، تا آنگه كه از ولايت چنگز خان جماعت بازرگانان به أترار آمدند : خواجه عمر اترارى و جمال مراغى و فخر الدّين ديزكى بخارى و امين الدّين هروى . و ينال خان ، كه خالوزادهء سلطان بود ، با بيست هزار سوار آنجا نيابت سلطان مىكرد . نفس فرومايهء او به اموال