شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )

46

سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )

بعضى از منهيان آمدند و خبر دادند كه پسر حاجب سعد الدّين ، سهم الحشم مىرسد . رنگ ريخت و بر خود مىپيخت و سر پيش انداخته متفكّر بود ، نمىدانست * كه طالعيست از راه ضيافت يا طارقى مستصحب شرّ و آفت ، تا آنگه كه بيامد و زمين بوس تازه كرد ، و ادب خدمت برسم عادت باقامت رسانيد . نظام الملك را نفس آرام گرفت و گمان بد نماند ، و پرسيد كه : سبب آمدن چيست ؟ گفت : سلطان دفتر ديوان وزارت و جرايد آن را با كتّاب و محرّران مىطلبد . شادان شد و در حال دفاتر با كتّاب و متصرّفان و محرّران بوى تسليم كرد ، و خود بجانب خوارزم روان شد ، و در آن سير بر طير سبقت نمود ، چه بخلاص خود از چنگال فنا بىوصول بفناء تركان خاتون واثق نبود . و روز وصول او بخوارزم روزى مشهود « 1 » بود ، چه تركان خاتون تمامت اهالى آن را ، از وضيع و شريف و صغير و كبير ، بالتقاء و تلقّى مواكب او اشارت كرده بود . و حكايت كردند كه برهان الدّين رئيس اصحاب ابو حنيفه ديرتر آمد و در اخريات مردم رسيد ، و ضعف و پيرى را بهانه كرد . نظام الملك گفت مانع ضعف نيّت بوده باشد نه ضعف به نيت ؛ بعد چند روز تركان را بر وى حواله كرد ، و مبلغ صد هزار دينار بكينهء آن تقصير از وى استيفا كردند . و كريم الدّين طيفور از قبل سلطان عامل نواحى خوارزم بود ، و عامل و والى در اصطلاح ايشان يكيست . نظام الملك وزير وى را بگرفت و بمالى وافر مصادره كرد ، و چون از چنگ وى خلاص يافت ببندگى حضرت سلطنت به ماوراء النّهر متوجّه شد ، و شكايت تقديم داشت . سلطان عزّ الدّين طغرل را

--> ( 1 ) - در اصل : مشهور .