شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )
41
سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )
اعتقاد كرده است كه مذهب باطنيان دارى ، و من از سوء عاقبت اين تهمت بر تو مىترسم . نصرة الدّين از غايت ترس از جاى برفت و ديگر مقام نتوانست كردن ، ببعضى از قلاع اسماعيليان رفت و بديشان متّصل شد . و مؤيّد الملك صورت حال را بسلطان نوشت . وزارت زوزن بوى مفوّض شد ، كه اموال آن را جهت خزانهء سلطنت جبايت كند . مدّتى بر اين نسق حاكم بود ، انديشه كرد كه مادام كه نصرة الدّين در آن حوالى باشد آن لقمه به حلق او فرو نرود ، پس بوى نوشت كه من كار ترا پيش سلطان راست كنم ، و بفريب و بعشوه او را بزوزن آورد و ميل در چشم كشيد . اتّق شرّ من أحسنت إليه « 1 » . و چون كار او در زوزن مستقيم شد طمع در ملك كرمان كرد ، و ملك كرمان از بقيّهء اولاد ملك دينار بود . پس بسلطان نبشت و در ملك كرمان إطماع كرد تا از لشكرى كه در حدود زوزن است او را مدد فرستاد ، و باندك مدّت بر كرمان مستولى شد ، و هرچه آنجا يافت از صامت و ناطق و صاهل و ناهق همه را بسلطان فرستاد . سلطان إحماد اثر او كرده ، محلّ او را از ثرى بثريّا رسانيد ، و او را * ملك خطاب كرد ، و لقب مؤيّد الملك نهاد ، و نيابت كرمان بوى داد . و او در آنجا عدل و انصاف آشكارا كرد ، چنان كه عمارت أضعاف اوّل شد ؛ و از ماديان و رمه و گلّه جهت نتاج چندان ساخت كه خراج كرمان نسبت بحاصل آن محقّر مىنمود . و چون سلطان از عراق بازگشت و حال آن بود كه شتران باركش نمانده بودند ، چه در عزم « 2 » بغداد بسبب برف عظيم كه بر سلطان آمده بود ، چنان كه ذكر رفته است ، هلاك شده بودند ، در نشابور چهار هزار شتر بختى
--> ( 1 ) - در نسخهء اصل : عليه . ( 2 ) - در نسخهء اصل : عرم .