شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )
40
سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )
[ 12 ] ذكر حوادثى كه بعد از عود سلطان از عراق حادث شد چون سلطان در وقت بازگشت از عراق بنشاور رسيد خبر آمد كه مؤيّد الملك والى كرمان و نايب سلطان درگذشت ، سلطان كرمان را به پسر خود غياث الدّين پير شاه داده بود ، و كيش « 1 » و مكران را بران اضافت كرده ، غياث الدّين آنجا رفت و كار او مستقيم شد ، تا آن وقت كه مملكت عراق خالى ماند ، براق حاجب را بنيابت خود بكرمان بگذاشت ، و خود بعراق رفت و عراق را بىمنازع بگرفت ، و بنام او بر منابر مازندران و خراسان خطبه خواندند . عاقبت سلطان جلال الدّين از هند بدر آمد و او را در رى كبس كرد ، و ملك را بگرفت ، چنان كه شرح خواهد شدن . و مؤيّد الملك اصلى و تبارى نداشت ، سلطان او را پيش كشيده و روزگار خبّاط او را برداشته و مساعدت كرده ، و بمرتبهء ملوك رسيد . و مبدأ امر او آنست كه پسر دايهء نصرة الدّين محمّد صاحب زوزن بود ، او را هر بار برسالت بدرگاه سلطنت در مهمّاتى كه داشت مىفرستاد ، و او آن رسالتها بوجه مىگزارد ، تا آنگه كه نفس امّاره او را تسويل كرد و بتقبيح حال مخدوم خود * بطمع در ولايت او مشغول شد ، و بسمع سلطان رسانيد كه او فاسد العقيده است ، و مذهب باطنيان دارد . و چون بازگشت به نصرة الدّين گفت كه سلطان در حقّ تو چنين
--> ( 1 ) - كيش در اصل و در متن عربى همينطور نوشته شده است ، و اين همانست كه كيژو كيچ هم مىنويسند .